داستان سکسی انقلاب جندگان

بازگشت به صفحه قبلی

ADMIN

صاحب تاپیک
مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
کاربر برتر طلایی
عضویت
20/9/20
ارسال ها
28
امتیاز واکنش
20
امتیاز
3
-پیامبر اکرم فرموده ازدواج سنت من است ، یعنی چی؟ یعنی یکی از شروط مسلمون بودن . حالا یکی میاد میگه آقای توسلی ما که پول جهیزیه و خونه نداریم چیکار کنیم؟ ما هم بهش میگیم عزیز من زندگی رو باید قدم به قدم شروع کنی ، امیر المومنین و حضرت فاطمه در خونه کوچکی در همسایگی پیامبر زندگی میکردند ولی در زندگی عشقی داشتند که زنان ثروتمند اون زمان آرزوشون بوده. بنده درست نیست این رو بگم ولی در کتابی خواندم یکی از همین زن های رؤسای قبایل به قدری از همسرش نفرت داشته که با غلام سیاهش همبستر میشده.

بالاخره حاج آقا از منبر پایین اومد و از طرف دیگه سالن خارج شد. همینطور که با یک مشت خایه مال و بسیجی به طرف در اصلی می رفت زنی که از کل صورتش بینی و چشماش معلوم بود داد زد:
-حاج آقا توسلی
-بله
-سلام حاج آقا
-به به خانم حاج آقا ابوطالبی ، ما رو مفتخر کردید
-اختیار دارم حاج آقا شما نسبت به ما لطف دارید . ایشون هم دخترم هستند زینب


شیخ پیر نگاهی به دختری که حجابش کم از مادر نبود انداخت
-ماشالا ماشالا چقدر بزرگ شده ،دیگه وقت عروس کردنشه
-بله حاج آقا کم کم دیگه داره دیرم میشه. شرمنده حاج آقا غرض از مزاحمت این بود که این زینب خانم ما دنبال کار تو تلویزیون بود چند جا هم مصاحبه کرد ولی قبول نشد، خلاصه ما رفتیم بنیاد شهید گفتند که شما مسئول فرهنگی یکی از این شبکه های جدید هستید گفتم اگه میشه برا زینب خانم ما یک کاری بکنید
-بله حتمی ، بالاخره ایشون دختر همرزم قدیمی هستند و برای ما خیلی عزیز اند ، حالا دخترم شما فردا بیا دفتر من یک صحبت بکنیم تا بعد ببینیم چی پیش میاد
-چشم حاج آقا دستتون درد نکنه
-خداحافظ شما
-خداحافظ حاج آقا


داخل ماشین مادر و دختر عین دوتا برج زهر مار نشسته بودند. مادر جوری ژست گرفته بود انگار خلبان بوئینگه
-فردا که رفتی پیشش انقدر خشک نباش
-خودم میدونم
-چرا انقدر کم حرف زدی
-چی میگفتم
-لا اقل دو کلام میگفتی بفهمه لال نیستی
-فردا دلش رو به دست میارم
-احتمال داره فردا کاری نکنه ولی باز محض احتیاط از این پلاستیکا ببر
-منظورت کاندومه؟
-هر کوفتی. ببین زینب فردا اگه یک درصدم کاری کرد زیرش که بودی خودتو یجوری نگیری که کیر بنده خدا بخوابه .
-باشه
-جیغ جیغم زیاد بکن ، اینا خوششون میاد.درسته پیره ولی یک رگش عربه
-اون رگش تا الان دیگه پژمرده
-هرچی باشه برا تو فرقی نداره. الان میذارمت خونه خودم میرم جایی کار دارم
-میری خونه ضیایی
-آره ، زن جندش رفته آمریکا پیش بچه هاش
-اون چرا صیغه جوون نمیگیره
-میگه با یائسه ها بیشتر حال میکنه ، نه حامله میشن نه پریود


آخر شب زینب داخل حمام داشت تصور میکرد که تو برنامه زنده داره مجری گری میکنه که مادرش در باز کرد.
-تو که همه موهاتو نزدی
-الان میخواستم بزنم
-دو ساعت تو حمومی. یه لحظه صبر کنم الان خودم میام برات میزنم

مادرش تا لباسش رو درآورد دوتا هندونه بزرگ زد بیرون.
-میگم مامان تو هم سینه های بزرگی داری
-پس چی فکر کردی؟ با همین سینه ها خودم رو تو دل اینا جا کردم
-بابا تو کارت درسته
-راستی اون شرت و کرست قرمز رو گذاشتم رو تختت برا فردا بپوشی
-اون که خیلی جیغه
-اشکال نداره خوشش میاد


فردا زینب رفت دفتر حاج آقا . جلو در ورودی یک پوستر بزرگ از خامنه ای و خمینی بود.منشی دفتر اول اجازه ورود نمی داد ولی بالاخره رفت داخل.
-سلام حاج آقا
-به به سلام خانم
روی دیوار دفتر پر از لوح تقدیر و قاب عکس بود.حاج آقا با یک پیرهن شلوار معمولی تو دفتر نشسته بود.
-خانم رضایی اگه میخوای امروز زود تر برو دیگه تو دفتر کاری نیست
-چشم حاج آقا
وقتی منشی در بست زهرا فهمید دیگه تمومه . این حاج آقا شش ماهه دنیا اومده و میخواد همون اول تقش رو بندازه.
-خب دخترم اصلا چرا میخوای بری سمت مجری گری
-راستش از بچگی دوست داشتم برم تو تلویزیون و خب فکر کنم خوب بتونم از پسش بربیام
-بله ماشالا اگه سر زبون مادرتون رو داشته باشید که دیگه صدر درصد موفق میشید. خب ما تو این شبکه یک برنامه داریم که توش با مادرهای شهدا یا زن هاشون مصاحبه میکنیم. اتفاقا کارگردانش دنبال مجری بود ، اگه فکر میکنی از پسش بر میای من سفارش بکنم
-والا شما باید بگید
-ما که میگیم شما بسیار برا این کار قابل هستید
-شما خیلی لطف دارید. اووف چقدر گرمه
-اگه میخوای چادرت رو دربیار اینجا که غریبه نیست
-ای بابا پس شما چی؟
-ما که غریبه نیستیم. ما شیخ ها مثل دکتر می مونیم محرمیم ، ببین‌ منم عمامه عبا نپوشیدم


زینب چادرش رو در آورد ، زیر چادرش یک تیشرت تنگ پوشیده بود و با سوتین بزرگی که پوشیده بود سینه هاش زده بود بیرون.
-ماشالا شما هم مثل مادرت بدن تو پری داری
-لطف دارید حاج آقا. میگم حاج آقا همسر شما هنوز در قید حیاط تشریف دارند؟
-نه متأسفانه حاج خانم ما سه سال پیش عمرش داد به شما
-خب چرا تجدید فراش نکردید
-البته یک سری خانم ها بودند که موقت عقد شدند اما دیگه از ما که گذشته
-نه بابا شما هنوز سنی ندارید ، اتفاقا من به اون خانم ها ح
سودی میکنم
-یادت نره دختر جان یکی از هون خانم ها والده شما بود
-بله مادرم تعریف کرده بود. گفته بود حاج آقا تو تخت مثل شیره
-حیف که شیرش پیره
-کاش شیر پیر مارو هم شکار کنه
-عه نه بابا داری سعی میکنی مارو از راه به در کنی.حیف اینجا جاش نیست
-حاج آقا من رو کوهان شترم آماده خدمتم اینجا که خیلی بهتره
-پس اون لباس های دیگت هم دربیار تا کاملا آماده خدمت بشی


.................


-علیرضا جون این تلویزیونت کانال های دیجیتالم میگیره
-آره.برا چی؟
-زینب امروز اجرا داره ، آها همینه
-همین دخترته؟
-هیس آره
زینب :( شاید درست نباشه من اینو بگم ولی هرکی که دوست نداره جمع کنه از ایران بره ، یعنی بره همون جاهایی که اون رفاه اون مدل زندگی هست.

-راست میگه دخترت ، بنظر منم هرکی نمیتونه مثل شما با کیرخوری و جنده گری تو ایران زندگی کنه باید پاشه بره
-دختر خودمه!



نوشته: گز لیک
 
پیام های خصوصی
راهنما کاربران
    بالا