خاطره سکسی تبعیدی ‌ها

بازگشت به صفحه قبلی

ADMIN

صاحب تاپیک
مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
کاربر برتر طلایی
عضویت
20/9/20
ارسال ها
28
امتیاز واکنش
20
امتیاز
3
یکسالی بود که باید میرفتم سربازی و هر بار از زیرش در می‌رفتم تا اینکه پدرم که یه درجه دار ارتشی بازنشسته و بد اخلاق بود که همش میگفت باید بری سربازی تا مرد بشی منو برد پادگان پل چوبی و برای خدمت معرفی کرد
بالاخره اسمم در امده بود و باید میرفتم . خیلی ناراحت بودم تا اینکه خدمت آموزشی ام در یک جای دور افتاد و بعد از چندین ماه اموزشی نوبت به تقسیم افتاد و دوباره از شانس بد ما یک جای پرت افتادم که ادرسش رو هم به زور پیدا کردم .
صبح اون روز رفتم مقر فرماندهی و از اونجا با یه ماشین من رو بردند سر پست خدمتم .
هرچی میرفتیم سکوت بیشتر میشد و من بیشتر اضطراب پیدا میکردم تا اینکه بعد یکساعتی رسیدیم اونجا . یک اتاقک کوچیک اونجا بود که ظاهرا کسی توش نبود و روبروم یه رودخونه بزرگ مرزی بود .
اون فردی که همراه من بود چند بار اون کسی رو که باید اونجا پست میداد رو صدا کرد ولی ظاهرا جوابی نرسید تا اینکه دیدم یکی از تو اتاقک امد بیرون و گفت : چی شده باز چکارمون دارید ؟ گفت بیا اینم نیروی جدید دیگه هی اه و ناله نکنیا . هواشو داشته باش!
گفت ای به چشم ما هوای همه رو داریم ! راننده هم وسایلمو دستم داد و رفت . منم کوله امو دستم گرفتم و رفتم داخل اتاقک
اتاقک دوتا تخت داشت که یکیش شکسته بود و یکیش تقریبا سالم بود . اون بنده خدایی که اونجا بود اومد جلو و گفت من اسمم اقا حمیده . هرچی دوست داشتی صدام کن مهم نیست . فقط یادت باشه من اینجا ارشد تو هستم . هرکاری گفتم باید بگی چشم . اول برو وسایلتو بذار اونجا بعد بیا تا بهت بگم چکار باید بکنی .
بعد کارامو انجام دادمو اومدم پیشش . گفت خب چند سالته ؟ گفتم 22 سالی میشم . بعد گفت خوشبختم من 34 سالمه . گفتم واای شما هم سربازید ؟ گفت مگه چیه ؟! سربازی مگه به سن و ساله ؟ گفتم والا چی بگم . گفت خب من فراری بودم و یه جورایی تبعید شدم .
بچه ام سه ساله دیگه باید بیاد سربازی !




بعد کلی صحبت بهم گفت نمیخوای که توی این هوای گرم همش با اون لباسا باشی برو درشون بیار و بیا پیشم .
خودش که با یه زیرپش و شورت بود و بدنش هم کاملا پر مو بود که فکر کنم احتیاجی به لباس نداشت !سبیلاشم مثل فرمانده ها میموند و یه هیکل تپل و قلمبه داشت . منم که یه هیکل متوسط و یکم قدم بلند تر بود
رفتم لباسامو دراوردم و امدم پیشش .بعد رفتیم همون نزدیک اتاقک و یک استخر بزرگو کم عمقی بود و اونجا اب تنی کردیم . واقعا تو هوای گرم اونجا میچسبید .
بعد رفتیم سمت اتاقک اونجا بود که بهم گفت اون شورت خیستو بده من بعد برو داخل یکی دیگه پات کن . من گفتم وایسید الان عوضش میکنم تا خواستم برم داخل گفت ای بابا توچقدر سوسولی همینجا درش بیار .منم با خجالت درش اوردم و دادم بهش . بعد حمید یه نیم نگاهی به اندام پایینم کردو گفت خب حالا برو کارتو انجام بده تا اینا خشک بشه . من رفتم لباسامو پوشیدمو روی تخت سالم درزا کشیدم . که حمید امد داخل . گفت به به تخت خوبم که برداشتی حالا من چکار کنم . من از جام بلند شدم و گفتم حواسم نبود شما بیاید .! بعد شونه هامو فشار داد .گفت حالا که خوابیدی منم یکارش میکنم . منم حرفشو گوش کردمو خوابیدم و از خستگی خوابم برد .نزدیکای بعد از ظهر بود که چشمامو باز کردم که دیدم حمید کنارم خوابیده و خودشو چسبونده بهم و دستشو انداخته روی کمرم .خواستم بلند شم دیدم منو سفت گرفته .و کیر قلمبه اشو چسبونده به کونم . منم چیزی نگفتم و دوباره خوابیدم . یه نیم ساعتی که شد . دیدم حمید پشتشو کرد به منو با کیرش داره بازی میکنه .ظاهرا ابش اومده بود و شورتشو خیس کرده بود . تو اون لحظه فهمید که من بیدار شدم . بعد دست گذاشت رو کیرم و من از جا پریدم . بهم گفت تو که مثل من خیس نکردی ؟ ببخشیدا خیلی وقت بود تو بغل کسی نخوابیده بود . خیلی باحال بود .که من رفتم توی اون حال و هوام .
بعد رفت بیرون و دوباره یه اب تنی کردو برگشت اما اینبار شورتش رو پا نکرده بود و با کیر نیمه راست و بلندش اومد تو اتاقک و خودشو خشک کرد .و لباساشو پوشید .
بعد نشست کنارمو گفت :چند وقتی بود که ابم نیامده بود نمیدونم چکارم کردی که ابمو اوردی ! خیلی بهم حال دادی .من اصلا نمیدونستم چی بگم . هزاران فکر ریخت تو سرم . یجورایی بدنش بوی شهوت میداد و چهره سکسی داشت چون با اون لپای گل انداخته اش و چشمای روشنش و سینه های بیرون اومده اش که پشمای سینه اش اونا رو کاملا پوشونده بود .
همین اندازه که نشسته بود کنارم و با من صحبت میکرد یه چیزی ته دلم ریخت پایین و نفساش منو حشری میکرد . بعد منو بوسیدو گفت امیدوارم که ناراحت نشی . اخه قراره یه مدت زیادی اینجا با هم باشیم .
شب که شد . تا نیمه های شب گشت دادیم و برگشتیم به اتاقک . خسته و مونده من رفتم روی تخت . حمید هم یه پتو انداخت رو زمین . من گفتم ببخشید اصلا حواسم نبود بیاید اینجا من روی زمین میخوابم . بالاخره اصرار از من و انکار از اون و حمید بهم گفت میترسم ابم بیاد و تو ناراحت بشی .
گفتم نه مهم نیست .بعد گفت تو بخواب من بعدش پیشت میخوابم .گفتم مشکلی نیست




یه نیم ساعتی که شد من خوابم برد و حمید هم کنار من خوابیده بود نزدیکای صبح بود که احساس کردم دوباره تو بغل حمید خوابیدم و کیر کاملا راست شده اش رو باسنم چسبیده و دستش دور کمرم ه و سبیلاشو چسبونده روی گردنم . احساس خیل عجیبی داشتم .چون یجور احساس وابستگی بهش پیدا کرده بودم و منم یکم باسنمو چسبوندم به کیرش . ته دلم میگفتم اگه یبار ازم بخواد که اون کیرشو داخل کونم بکنه چکار کنم ! واقعا اینکارو میتونیم انجام بدیم یا اصلا جالب به نظر نمیاد . تو این حال و هوا بودم که احساس کردم حمید کیرش داره میزنه و ابش با فشار زد بیرون و منو توی همون حالت سفت گرفت و بعدش بیحال شد ولی از خواب بلند نشد . بوی تند اب کیرش منم رو وسوسه و دیوانه کرد .
خلاصه صبح که شد . حمید بلند شدو گفت ای دیوانه چی بگم از دستت دوباره ابمو اوردی !تو مگه نمیدونی اون کون خوشکلت رو نباید همینجوری بیرون بندازی ! منم که دیوانه کونم . البته با اجازه .پس سعی کن کیر من به کونت برخورد نکنه !من گفتم اختیار دارید .شما ارشدید و باید گوش به حرفتون داد! نمیفهمیدم چرا اینطور حرفی رو زدم شاید از روی حس شهوت بود . بعد حمید نشست کنارمو . گفت قربونت برم زودتر نگفتی ! بالاخره من دوست دارم که هر دومون اینجا از تنهایی در بیایم .ممنون که به فکر منی . منم سعی میکنم طبق خواسته هات عمل کنم . و ظاهرا این حدسو زده بود که من ته دلم ازش خوشم امده .و چون همسرش نبود من شده بودم زنش !! دوباره بعد از ظهر شد و من رفتم روی تخت دراز کشیدم یکساعتی شده بود که دیدم یه چیزی تو خواب داره روم سنگینی میکنه .! متوجه شدم که حمیده و خوابیده روی بدنم و داره کیرشو روی باسنم میماله و سرمو داره با دستاش میماله و میبوسه . مثل اینکه بدجور حشر کرده بود .که تا اومدم بفهمم چی شده دیدم کیرش لای پاهامه و با دستش یکم کیرشو تف مالی کرد و گذاشت دم سوراخم . من دیگه فهمیدم که ایندفعه دیگه چاره ای نیست و هر لحظه کیر کلفتش رو میخواد بکنه تو کونم ! صدای نفساش تو گوشم بود . که در یک لحظه دیدم کیرش رفت داخل سوراخم . از درد اخ بلندی کشیدم . حمید یواشکی بهم گفت چی شد عزیزم ؟ گفتم هیچی یکم میسوزه . حمید گفت تا چشم بهم بزنی من تمومش میکنم .
تا امدم فکر کنم دیدم کیرش تا دسته تو سوراخمه و داره بالا و پایین میکنه و چوبهای تخت به صدا درامدند .
من فقط اه میکردم و اونم بالاو پایین میکرد . نیم ساعت که شد دیدم حمید کیرشو سریع دراورد و دم اتاقک وایساد تا ابش با فشار بزنه بیرون .یه نیم لیتری فکر کنم اب داشت ! که با اخ گفتن ابشو ریخت بیرون .بعد من هم که داشتم این صحنه رو میدیدم ابم به سرعت زد بیرون و ریختم روی یه دستمالی که اونجا داشتم .
بعد حمیداومد کنارم دراز کشیدو گفت عزیزم ممنون خیل وقت بود سکس نکرده بودم . واقعا منو بیچاره کردی چون هرچی اب جمع کرده بودم ریختم بیرون !بعد منو بغل کردو چشماشو بست تا اینکه خوابش برد منم کیرشو با دست میمالیدم چون خیلی از کیرش خوشم امده بود .




هیچ وقت فکرنمیکردم کون بدم چون همیشه دوستام برام تعریف میکردند که فلان کسی رو بردیم و ترتیبش رو دادیم . به هر حال اون روزم گذشت ولی شب کاری به کار هم نداشتیم .
من شب از درد خوابم نمیبرد از یه طرف درد داشتم و از یه طرف حس شهوت داشتم .و بدن گرم حمید ور روی بدنم احساس میکردم .
صبح تا بعد از ظهر کلی گشت زدیم و اطلاعات رو ارسال کردیم . اینبار ناخواداگاه دوباره رو تخت خوابم برد . از خستگی نمیفهمیدم که چی داره پیش میاد . فقط تو خواب و بیداری میفهمیدم که چیزی لای پاهامه و اصلا حواسم به کیر حمید نبود . که تقریبا دو ساعتی حمید باهام ور رفته بود و من نفهمیده بودم . همین که کیرشو تا اخر کرد تو کونم تازه متوجه شدم و از خواب بیدار شدم . بعد حمید منو محکم گرفتو و کیرمو با دستش فشار میداد
و گردنمو میبوسید و کیرشو تا دسته فشار میداد داخل . بدجوری دردم میگرفت و از روی خستگی یه ناله هایی میکردم .ولی ظاهرا حمید همیشه برای سکس خستگی نداشت .من یکم ابم اومد و ریخت توی دستش ولی اون کردنش رو سریعتر کرد تا اب خودشم بیاد .بعد رفت بیرون و ابشو ریخت دم در
من هم که بیحال دوباره خوابم برد . خودم باورم نمیشد تو این مدت کوتاه یه کونی به تمام معنا شده ام ! و دردش رو تحمل میکنم .
من از خواب که بلند شدم دیدم شب شده ، خواستم از روی تخت بلند شم که دیدم سوراخم بدجوری درد میکنه و باسنم سفت شده به زور از جام بلند شدم و رفتم بیرون توی دستشویی سوراخم بدجوری گشاد شده بود و انشگتم راحت میرفت توی سوراخم . هزاران فکر از ذهنم بیرون رفت واینکه ایا لازم بود که سکس داشته باشم . به هر حال دیگه پیش آمده بود وقتی برگشتم تو اتاقک دیدم حمید رو زمین نشسته و داره چایی میخوره و یه چایی هم برای من ریخته . گفت بیا عزیزم بخور .منم با درد کونمو گذاشتم روی تخت .حمید فهمید .گفت عزیزم ببخشیدا یکم تند رفتم نمیخواستم اینجوری اون سوراخ خوشکلتو اذیت کنم .از اینبار سعی میکنم درست و حسابی با هم سکس کنیم .
من گفتم حالا که شده . دیگه از اون شب سکسمون هر دو روز یبار بود گاهی هم هر روز ولی اینبار حمید یواش منو میکرد و سعی میکرد با من عشق بازی کنه و منو به خودش علاقه مند کنه . ولی خب من هم حس بدی نسبت به سکس داشتم و هم خوب ولی حس خوب سکس منو به سمت خودش میکشوند . اون بوسه های سکسیش و اون سیته هاش که به پشتم میخورد یه حس عجیبی به من میداد
دیگه درد سکس رو نمیفهمیدم و خودم باسنمو میدادم عقب و اونم با یه تف حسابی کیرشو یواش میداد داخل .گاهی میرفتیم اطراف محل خدمتمون و روی چمنها منو میکرد . خلاصه دو ماهی گذشت تا اینکه حمید رفت مرخصی و من تنها شدم یکهفته ای که شد دوباره برگشت . مثل اینکه دوباره حس تاز ای تو حمید بوجود اومده باشه منو بغل میکردو میبوسید . کیرش داشت از توی شلوارش میزد بیرون من میرشو با دست گرفتم مالیدم و زیب شلوارشو راوردم یعنی اینکه کیر میخوام . همینطور که تو بغل هم بودیم رفتیم روی تخت ، حمید منو دمر کردو با دستش شلوارمو کشید پایین . خودشم کیرشو که از توی زیب شلوارش درامده بود با یه تف حسابی داد داخل سوراخم . اولش دردم امد ولی دردش ساکت شد .اینبار تلافی یکهفته رو سرم در اورد و همش منو میبوسید و میگفت چقدر دلم برات تنگ شده بود .من بدون تو چکار کنم .مثل اینکه رابطه سکسی با زنش نداشت .




خلاصه چند روزی پشت سرهم منو میکرد و عقده اشو سرم در میاورد ! اما من تا حدودی برام عادی شده بود و فقط حشر میشدم ولی درد سکس نداشتم . تا اینکه من بعد چند ماه رفتم مرخصی .توی منزل بودم که همش فکر سکس منو دیونه میکرد و میخواستم زود برگردم . خانواده به من میگفتند ناراحت که نیستی جات خوبه ؟ من هم میگفتم عالیه ! و اونها هم چیزی نمیگفتند . همیشه به من میگفتند اگه میتونی جاتو عوض کن . اما چه کنم دلم البته کونم اونجا گیر افتاده بود . به سرم میزد که یه کاری کنم خودمو منتقل کنم ولی نمیدونم هر بار که حمیدو میدیدم نمیتونستم حرفی بزنم و بیاختیار مجذوبش میشدم .دیگه تو این مدتی که پیشش بودم من برای حمید حکم همه چیزو داشتم بوسه هاش ،سکسش ، بدن سکسیش و… همه چیزش منو به خودش وابسته کرده بود . و گاهی خودم ته دلم سکس میخواست و مثل این بود که حمید منو درک میکنه و با من سکس میکرد . حمید توی سکسش واقعا برای خودش استاد بود . چون هم سنش بالا بود و هم اینکه به قول خودمون چندتا پیرهن پاره کرده بود . همیشه توی سکساش تنوع میداد و همیشه مدلهای مختلف رو با من تجربه میکرد . گاهی فقط براش ساک میزدم و اونم با سوراخم بازی میکرد تا ابمون بیاد . و من همیشه منتظر یک حرکت جدید از طرف اون بودم .
بیشتر ازیکسال و نیم از این قضایا گذشت و هر بار که سر گروهبان می امد انجا و میخواست نیروی دیگری رو با من عوض کنه با ممانعت حمید مواجه میشد و چون حمید برای خودش اونجا یلی شده بود همه گوش به حرفش میدادن . تا اینکه یکروز سر گروهبان امد پیش حمید و گفت : دستور امده که این رفیقت رو باید برای اخر خدمتش ببرم قسمت دیگه چون اونجا نیروی کهنه کار نداریم . و از هفته دیگه یک نیروی جدید برات میاریم .
رنگ حمید سرخ شد و گفت نه تا وقتی من اینجا خدمت میکنم باید اینم باهام باشه . من فعلا کسی دیگه رو نمیخوام . ولی سرگروهبان گفت چاره ای نیست و باید ببرمش و پس از یک مشاجره کوتاه سوار ماشین شدو رفت . حمید دیگه خیلی ناراحت شده بود و اصلا حرف نمیزد منم نمیدونستم چکار کنم و ته دلم اضطراب خاصی پیدا کرده بودم .اون شب حمید پیشم نخوابید و من هم بزور خوابیدم .
صبح که شد حمید با ناراحتی منو صدام کرد و برای گشت رفتیم بیرون . من روم نمیشد با حمید صحبت کنم .چون میدونستم خیلی ناراحته . گاهی یه نگاهی به هم مینداختیم ولی چیز خاصی نمیگفتیم .
تا اینکه برگشتیم به اتاقکمون . یکم که خستگی در کردیم . حمید خواست بیرون بره که من گفتم اقا حمید وقت دیر میشه ها ! دیدم رفت بیرون و برگشت و نشست کنارم و گفت خب میخوای تو این مدت کوتاه چکار کنیم ؟ گفتم نگران نباش بالاخره یروزی دوباره به هم میرسیم . پس تا وقت هست بیا لذت ببریم و دست انداختم دور کمرش . دیدم کیرش راست شده و منم کیرشو از رو شلوار مالیدم و دیگه کم کم رفتیم تو حس و بقیه ماجرا ، تقریبا یکهفته ای فرصت داشتیم و حمید از هر فرصت مناسبی که پیش می امد با من سکس میکرد .
تا اینکه روز اخر فرارسید و حمید دیگه با من سکس نکرد و بهم گفت برو وسایلتو جمع کن که معلوم نیست کی بتونیم باهم ملاقات کنیم . بعد یک دو ساعت ماشین سرگروهبان امد و با یک نیروی جدید که همراهش بود البته ایندفعه نیروی جدید سن و سالش بیشتر به نظر میرسید و با یک صورت رنگ و رو رفته ! که بعید میدونستم اهل سکس باشه .حمید منو بغل کردو همیدگرو بوسیدیم و با یک نگاه تلخ از هم خداحافظی کردیم . یکم ته دلم بغض گرفته بود ولی چاره ای نداشتیم راه امده را باید برمیگشتیم .
خلاصه رفتم سر پست جدیدم با کلی امکانات و یک جای خوب .البته اینها نمیتونست جای حمید رو برای من پر کنه . ولی سعی کردم زیاد به این موضوع فکر نکنم . گاهی شبا گریه ام میگرفت و بعضی شبا تو خواب خودمو از شهوت خیس میکردم .
تا اینکه کم کم به این موضوع عادت کردم .




بعد چند ماه که شد .یکروز مسولمون منو صدا زد و گفت امروز مرخصی اجباری داری ! و برو لباساتو عوض کن و برو دم در نگهبانی من که یکماهی بود از مقرمون بیرون نرفته بودم سریع کارامو کردمو رفتم دم در نگهبانی . که نگهبان بهم گفت برو پیش اون اقا . تا رفتم پیشش دیدم حمید وایساده اونجا ! قلبم به تپش افتاد نمیتونستم حرف بزنم . دیدم اومد جلو و یه روبوسی حسابی ازم گرفت .
و گفت چطوری با جای جدید !اینجا بهت خوش میگذره ! بعد خودش جوابشو دادو گفت چرا که نه و اروم در گوشم گفت دیگه کسی مثل من نیست که همش اذیتت کنه ! گفتم نه بابا تا باشه از این اذیتها! بعد خنده ای کردو گفت بیا ماشین گرفتم با هم بریم . گفتم کجا ؟ گفت حالا یجایی که با هم تنها باشیم و از دلتنگیامون بگیم . خلاصه رفتیم تو شهر یه دوری زدیم . من بهش گفتم خوب مخ فرمانده رو زدی . گفت بالاخره منو اینجا یه حساب دیگه ای روم دارن .تو همش به من حال دادی حالا یبار من بهت حال بدم . و رفتیم یه رستوران و یچیزی خوردیم . نزدیکای غروب بود که حمید گفت بیا بریم این خیابون بغلی و منو برد توی یه مسافرخونه . و یه اتاق گرفت . دیگه فهمیدم امشبو یه سکس حسابی با هم داریم .
رفتیم توی اتاقو نشستیم روی تخت هیچکدام حاضر نمیشدیم برای شروع سکس پیشنهاد بدیم .همینطور که وایساده بودم و بیرون رو نگاه میکردم حمید اومد پشتم یه لحظه که برگشتم دیدم توی سینه های حمیدم و ناخوداگاه منو بغل کرد و ازم لب گرفت و کیرشو محکم چسبوند به کیر من . هر دومون راست کرده بودیم که حمید سریع دست انداخت تو شلوار منو و شلوارمو دراورد و دست انداخت دور باسنمو شروع کرد به مالش اون و من قلبم تند تند میزدو حشر شده بودم که تو همون حالت رفتیم رو تخت . حمید هم که کیرشو نصفه نیمه از تو شلوارش دراورده بود تو هم حالت رفت پشتمو و مثل قبل با یه تف حسابی گذاشت دم سوراخم و گفت عزیزم خیل دلم برای این کون قشنگت و البته خودت تنگ شده بود . مثل اینکه سوراخ توهم تنگ شده ! خلاصه تا اومدم بفهمم دیدم حمید کیرشو تا دست جا کرد و البته یکم درد داشت چون سکس نکرده بودم و دیگه حمید چیزی نمیگفت و دستاش رو گذاشته بود روی باسنم و بالا وپایین میکرد و صداهاش پر از حس شهوت بود من که داشت ابم می امد و با دست کیرمو گرفته بودم ولی حمید مثل اینکه دست بردار نبود و هی بالاو پایین میکرد من که ابم اومد و دستمال کنار تختو گذاشتم زیر کیرم تا ابم بریزه روی اون . یکساعت که شد حمید ابش اومد و دستمال منو گرفت و ابشو ریخت داخل اوندستمال حسابی پر اب شده بود .
هر دو روی تخت دراز کشیدیم و خوابمون برد . نزدیکای صبح بود که حمید صدام کرد گفت نمیخوای بری پادگان ؟ گفتم چرا میخوام برم . بعد یه حمام کوچیک توی اتاقمون بود که حمید گفت میخوای یه حموم دو نفره بگیریم ! و دستمو گرفت و برد زیر دوش و منو کامل شست و بدنمو نوازش میکرد و گاهی کیرش میمالید لای پاهام بعد هم خودشو شست و هر دو مون برگشتیم اون وسط راه پیاده شد و با یه ماشین دیگه برگشت به محل خدمت خودش و من هم برگشتم به پادگان . وخب اینبار برای من خیلی خوب بود چون کمی منو از توی فکر بیرون اورده بود و یجورایی منو تخلیه کرده بود و تا یک مدت زیادی شارژ بودم . از اون قضیه گذشت و دیگه حمید رو ندیدم تا اینکه خدمتم تمام شد .
و من نمیدونستم حمید کی خدمتش تمام میشه ! و ایا تمام شده یا نه . تقریبا تمام قضایا برای من تمام شده بود .و من برگشتم به شهرمون . توی یه مدت کوتاهی بعد خدمتم تونستم یه کار خوب توی یه معدن نزدیک محلمون پیدا کنم و با یکی از اقواممون اونجا برای خودم یه نیمه رئیسی بشم .




دیگه تو این مدت همه هوسهام از ذهنم پاک شده بود و دیگه تقریبا گاهی با خاطرات دوران خدمتم سر میکردم .توی محل کارم میدیدم که بعضی افراد هستند که میخوان به من نزدیک بشن و یجورایی خواسته سکسی دارند . همیشه توی ذهنم این بود که اینها چه چیزی در من دیدند که فکر میکنند من این کاره هستم! یا اصلا تمایلی برای این کار دارم و چون محیط کاملا مردونه بود و من اکثر اوقات اونجا بودم این حس رو بیشتر تقویت میکرد .
ولی من هیچگاه کوچکترین سر نخی به کسی نمیدادم . چون بعد سکس با حمید دیگه به کسی تمایل نداشتم .
خلاصه .تقریبا دو سالی بود که من اونجا بودم و کاملا جا افتاده بودم و بیشتر کارهای اونجا دست من بود .یکروز که پشت پنجره .وایساده بودم یکسری نیروی کار جدید برای یکی از قسمتهای معدن اورده بودند . من از پشت پنجره که نگاهشون میکردم دیدم یکی از اونها با ریش و سبیل و با سن و سال بیشتر اونجا وایساده یک لحظه به ذهنم زد که اونو برای کارهای اضافه خودم بگیرم . به یک از بچه ها گفتم ببینید اون چکاره هست و بیاریدش پیش من . اونو از تو صف کشید بیرون و اوردش پیش من و منم همینطور که پشت میز بودم با یک حالت ریاست گونه گفتم خب چکاره ای ؟ گفت : هرکاری بخواید در خدمتیم . گفتم خوبه پس از کار بدت نمیاد . یه لحظه نگام به اندامش افتاد و دوباره مثل اینکه حس سکس تووجودم امده باشه
بهش خیره شدم . گفتم اسمت چیه ؟ گفت حمید … مثل اینکه برق توی چشمام زده باشه نفسم بند امد . ولی دوباره گفتم نکنه اشتباه کردم ولی نه اینکه قیافه اش مثل حمید دوران خدمتم نیست .
بهش گفتم برو تا خبرت کنم .اخه این یکم چاق تر و با صورت تپل تر از اون حمید بود . ولی همین که اسمش حمید بود دوباره خاطرات رو برام زنده کرد . فردای اونروز دوباره امد . مدارکش همراهش بود . گذاشت روی میزم و رفت دم در وایساد . من تا عکس پایان خدمتش رو نگاه کردم دیدم اینکه خود حمیده ! اصلا باورم نمیشد . قلبم به تپش افتاده بود . از ذهنم همه چیزو مرور کردم که اگه این خود حمید باشه ایا اینو اینجا استخدام کنم یا اینکه دوباره سکس ما شروع میشه و … نمیدونستم چکار کنم فکرمو کامل به خودش مشغول کرده بود .
رفتم از پشت پنجره نگاش کردم . خوب که دقت کردم دیدم خود حمیده ! اصلا باورم نمیشد که اون اینجا چکار میکنه . بعد صداش کردم بیاد داخل .
و فرستادمش لباساشو عوض کنه و گفتم نیم ساعت دیگه اینجا باش . کارت خدمتش رو نگاه کردم و ظاهرا یکماه بعد من تمام شده بود
بهش گفتم اینجا تو این محیط ریش زیاد خوب نیست . سبیل داشتی مشکلی نیست ولی ریشاتو باید بزنی . گفت باشه .
یکم فرستادمش دنبال کارهام تا اینکه حواسمو بیشتر جمع کنم که با این موضوع چجوری کنار بیام . نمیدونم چرا حمید منو نشناخته بود . شاید بخاطر عینک و سبیلم بود و موهای بلندم که قیافه امو به کلی تغییر داده بود .
فردای اونروز دیدم ریشارو زده و اومده پیشم . ایندفعه نگاش کزدم دیدم واقعا خودشه . نمیدونستم از کجا شروع کنم و چی بگم ایا دوباره موضوع سکس رو باهاش در میان بذارم و از طرفی هم اینجا محیط کار بود و اون زیر دست من بود .
من یکهفته ای به همین منوال به این مسئله فکر میکردم و هر موقع که کنارش بودم حس شهوت منو میگرفت . تا اینکه یکروز دلو زدم به دریا و اوردمش تو اتاقم و گفتم بشینه و یه چایی برای هر دومون بریزه . اون همیشه منو اقای رئیس صدا میکرد . من سر صحبتو باز کردمو گفتم از خانواده ات چه خبر ؟ اونا چیزی نمیگن تو اینجایی و ماهی یبار میری پیش اونا ! گفتم خودت تو عذاب نیستی که کمتر پیش خانمت هستی . البته به نظر من کمی سخته چون زن همیشه میخواد شوهرش پیشش باشه و البته سایر نیازهاشو براورده کنه .




حمید گفت : درسته ولی چاره ای نیست . گفتم خب میخواستم بدونم تو با حس شهوتت چکار میکنی ، آیا ناراحتت نمیکنه ؟ حمید گفت منظورتون رو متوجه نمیشم ! گفتم همینجوری برام سوال بود مورد خاصی نیست . گفتم نه والا خب دور از وطن ادم مجبوره بهش فکر نکنه . گفتم خب حالا اگه موقعیتش برات بود دوست داشتی بهش فکر کنی ؟ گفت ای بابا چه سوالایی میکنید . ما اینقدر مشکلات داریم که دیگه وقتی برای فکر کردن برای ادم نمیمونه .چطور مگه ؟ گفتم همینجوری میخواستم بدونم .
مثل اینکه دو ریالی حمید زیاد کج نبود و بهم گفت اقای رئیس مشکلی دارید ؟ ایا با خانواده مشکلی دارید ؟ گفتم نه من که ازدواج نکردم ولی خب دوست داشتم این چیزا رو بدونم . حمید گفت خب حتما دلیلی داره که این سوالا رو از من میپرسید ؟ گفتم نه همینجوری . باز دوباره حمید گفت : حالا ما در خدمت شما هستیم هر کمکی خواسته باشید در خدمتیم . گفتم خوبه پس سعی میکنم ازت کمک بگیرم ! گفت هر جور راحتیتد .
یه چند روزی از این موضوع گذشت تا اینکه من یک شب اونجا موندم .یکساعتی از شب گذشته بود که حمید از من خداحافظی کردو رفت . من بهش گفتم میخوام ساعت ده که شد یسر بیای اینجا یه کاری برام انجام بدی . پس خوب برو استراحت کن و یه دوش بگیر تا سر حال بیای اینجا .
من نمیدونستم چکار دارم میکنم . ایا موضوع سکس رو میتونم امشب به حمید بگم و دوباره اون خاطرات زنده بشه . ایا این کار موقعیت منو خدشه دار نمیکنه .! به هر حال ساعت ده شد و دیدم حمید اومد دم در اتاقم و من گفتم بیا بریم اتاق بالایی که محل استراحت مخصوص من بود .
حمید کاملا تمیزو خوش تیپ اومده پیش من و همینطور که بالا میرفتیم من قلبم تند تند میزد . تا اینکه رفتیم توی اتاق حمید وایساد دم در و گفت خب کارتون چیه؟ گفتم وقت برای کار زیاده بشین اونجا روی مبل و من فقط یک لامپ کوچیک رو روشن کردم و نشستم نزدیک اون . و گفتم خب چه خبر دیگه حمید اقا ؟ گفت هیچی اقای رئیس من منتظر کارشما هستم که چکار کنم .
بعد بهش گفتم حالا همیشه هرکی کاری داره با کسی ایا باید حتما یه کاری براش انجام بدی ؟ گفت نمیدونم شاید . بعد اومدم نزدیکترو گفتم خب من الان مدتیه باهات هستم و ازت خیلی خوشم اومده و بهت علاقه پیدا کردم چون کارتو خوب بلدی .
میخواستم امشب یه تقاضایی ازت بکنم . میخواستم بدونم اهل سکس هستی ؟ حمید گفت : چجوری ؟کجا ؟البته من بهش فکر نمیکنم . ولی نمیدونم شما چه نظری در مورد من دارید . گفتم نه زیاد بهش فکر نکن . همینجوری پرسیدم مهم نیست .
باز حمید گفت : اقای رئیس حالا اگه کاری باشه و با کسی مشکلی دارید بگید شاید بتونم براتون حلش کنم .




گفتم نه مشکل خاصی نیست . بازم ترسیدم بهش بگم . یکم این پا اون پا کردم و بهش گفتم والا چی بگم . من وقتی اینجا هستم دیگه فرصتی نمیکنم که خودم رو تخلیه کنم و همیشه دنبال یه کسی بودم که بتونم خودمو از نظر روحی تخلیه کنم . خب گفتم شما سن و سالتون بیشتره شاید بتونی کمکم کنی .
حمید گفت : خب درسته ولی من تا ندونم موردتون چیه و میخواید چکار کنید که نمیتونم راه حل پیشنهاد بدم .
گفتم راستش یکی از بچه های اینجا به من درخواست سکس داده و البته خیلی بهش فکر نمیکردم ولی خب نمیدونم چرا نمیتونم بهش حس داشته باشم . حمید گفت شاید حس شما به مردها کمتره ! گفتم شاید ولی من بی تفاوت هم نیستم .نمیدونم چکار کنم بدجوری ذهنمو مشغول کرده . گفت کی هست تا من بگم به دردتون میخوره یا نه ! گفتم شاید خوشش نیاد . گفت شما بگو کیه من کاری باهاش ندارم .
منم دلمو زدم به دریا و گفتم یک مثل خودت هست . با تعجب گفت مثل من ؟ گفت من اینجا کسی مثل خودم رو تا حالا ندیدم ! گفتم حالا ! گفت اگه خودم بودم شاید قضیه فرق میکرد . ! با این حرفش همه حرفام عوض شد و گفتم مگه تو هم اهل سکس هستی؟ گفت : نه ولی خب شاید اگه یکی بهم پیشنهاد بده بدم نمیاد بهش فکر کنم . گفتم خوبه .!
بعد حرف رو قطعش کردمو گفتم پس بهش فکر کن ! گفت تا چیزی نباشه که نمیشه بهش فکر کرد . گفتم خب شاید من ازت بخوام ! دیدم رنگش عوض شدو گفت : آقای رئیس ما در بست چاکرتونیم . ولی من جسارت نمیتونم بکنم . گفتم خب تعارف رو میذاریم کنار . بگو سکس میخوای یا نه ؟ گفت والا چی بگم و نشستم کنارش . گفتم فرصتی نداری . همین الان فکرهاتو بکن .
یه چند دقیقه شد حمید گفت : خب چکاری میتونم براتون بکنم ؟ گفتم اهل دادن هستی ؟ گفت من تا حالا به کسی ندادم ولی اگه شما بخواید باشه مشکلی نیست .
بردمش روی تخت و گفتم اگه هنوزم میخوای فکر کنی من مانعت نمیشم و نمیخوام اذیتت کنم . گفت : نه اشکالی نداره .
من لباسامو دراوردم و گفتم تو هم کامل لخت بشو . بدنش هنوزم مثل اون دوران سکسی بود وبوی بدنش رو حس میکردم .قبلش گفتم بیا یکم با هم ور بریم .یکم بغلش کردمو کیرشو مالیدم و اونم یکم کیر منو مالید تا حسابی سیخ شد . گفتم بخواب تا ببینم چه حسی داره ! اونم بدون هیچ سوالی خوابید و پاهاشو از هم باز کرد تا سوراخ کونش به خوبی مشخص باشه ! منم یکم کیرمو تف زدم و گذاشتم روی سوراخش و بدنمو انداختم روش و یکم سر کیرمو دادم داخل . یه لحظه یه اخ گفت ولی ته دلم نیومد اذیتش کنم و یکم با کیرم کونشو مالش دادم .




یه نیم ساعتی که شد و باهاش ور رفتم از روش بلند شدم و گفتم مثل اینکه من حس و حالش رو ندارم بیا شما یه امتحانی بکن . بعد حمید گفت : یعنی چجوری ؟ گفتم خب من میخوابم مشا منو بکن . اونم گفت نه حالا سعیتون رو بکنید شاید بشه . گفتم نه این فایده نداره بیا بکن ببینم چکاره ای .
بعد من خوابیدم رو تخت و اونهم کیرش و سیخ کردو تف زد سر کیرشو گذاشت توی سوراخ . قبلش بهش گفتم احساس نمیکنی این کونو قبلا یجایی دیدی ؟ گفت منظور ؟ گفتم شاید یکم فکر کنی یادت بیاد . گفت نه من اصلا به این چیزا فکر نمیکنم . گفتم مثلا توی خدمت سربازیت هم کون نکردی ؟ مثل اینکه توی فکر رفته باشه گفت : چطور مگه ؟ گفتم هیچی اخه من میدونم توی سربازیت با یکی سکس کردی . هنوزم یادت نمیاد .
دیگه ساکت موند و گفت کی اینطور حرفی زده ؟ گفتم نگران نباش به جز من و خودت کسی نمیدونه . گفت : شما و من ؟ گفتم یه لحظه بیشتر دقت کن ببین این کونو تو سربازی نکردی ؟ گفت من فقط با یک نفر بیشتر سکس نداشتم و این مال چندین سال قبله و به طور کلی فراموشش کردم .
گفتم خب شاید من همون یکی باشم . با تعجب گفت نکنه شما … گفتم اره خودمم . گفت اصلا باور نمیکنم . اخه خیلی قیافه اتون فرق میکنه . گفتم خب گذر زمان یکم چهره منو عوض کرده این آفتناب بیابون و …
بعد گفت : حالا دوست دارید چکار کنیم ؟ حالا دوست دارید من شریک سکسیتون باشم ؟ یا همه اینها شوخی بود /؟ گفتم نه من هنوزم دوست دارم و امیدوارم مثل قبل با هم سکسمون رو ادامه بدیم .
حمید گفت : نمیدونم چی بگم یکم خوابید روی تخت تا فکرکنه .منم از فرصت استفاده کردم و کیرشو گرفتم و گفتم فرصت تمامه باید همین الان سکس کنیم و یکم براش ساک زدم و حشریش کردم و خوابیدم روی تخت گفتم بکن توش که خیل وقته منون دیونه خودت کردی . اونم کیرو هل داد داخل سوراخم . مثل اوایل سکسمون دوباره درد اومد سراغ کونم ولی گذاشتم ادامه بده . یک دو ساعتی باهام سکس کرد .خیلی خسته شدم و عرق کرده بودم. بعد اینکه کارمون تموم شد گفتم پس زودتر برو تا کسی بهت شک نکرده بگه کجا بودی .
تا اینکه فردای اونروز شد و حمید اومد توی اتاقم و من مثل اینکه اتفاقی نیفتاده به روی خودم نیاوردم و کارها رو دادم دستش . از این قضیه یکهفته ای گذشت و همش میدیدم که حمید میخواد در مورد سکس حرف بزنه . و من محلش نمیذاشتم و تنها میخواستم جو کار رو با سکس اشتباه نگیره .
تا اینکه فردای اونروز تعطیل بود . من به حمید گفتم باید منو ببره شهر . تا شهر دو ساعتی راه بود و من چیزی نمیگفتم . اون هم چیزی نمیگفت .
تا اینکه رسیدیم منزل ما بهش گفتم بیاد داخل . و بردمش توی اتاق خودم و گفتم استراحت کن تا بیام .
یه نیم ساعتی شد که من برگشتم و دیدم حمید دراز کشیده . بهش گفتم لباساتو عوض کن . اونم با یه زیرپوش رکابی و شورت جلوم وایسادو گفت شلواری چیزی داری ؟ گفتم میخوای چکار . بشین تا من بیام . بعد گفتم برای سکس آماده ای گفت : در خدمتیم و مثل اینکه کیرش از تو شورتش داشت میزد بیرون .! بعد اومدم جلو و کیرشو گرفتم و اونم مال منو گرفت . و بهش گفتم نگاه کن من دوست ندارم روابط کاری رو با سکس قاطی کنم .
ولی بدون ذره ای از علاقه ام به تو کم نمیشه .پس همون حس همیشه رو نسبت به من داشته باش و همو بغل کردیمو خوابیدیم رو تخت و به هم ور رفتیم و ادامه قضایا …
دیگه از اونروز با احتیاط بیشتری و در موقعیتهای مناسب کاری و در سفرهای کاری با هم سکس میکردیم . جوری رفتار میکردم که کسی فکر نمیکرد که علاقه ای بین ما باشه .
چندین سال با هم بودیم و سن من داشت بالا میرفت ؟ همیشه از طرف خانواده با یه مشکل روبرو بودم و اون هم ازدواج ! کاری که من نمیتونستم به اون فکر کنم ولی چاره ای هم نداشتم . تا اینکه مشکلمو به حمید گفتم . اون بر عکس فکر من .منو به اصرار وادار به ازدواج میکرد و سعی میکرد سکس من و خودش رو محدود کنه ولی من ممانعت میکردم .




تا اینکه خودش دست به کار شده بود و با خانواده من صحبت کرده بود. اون در عین حالی که با من دوست سکسی و کاری بود یک رفیق خوب هم بود .
ولی خب فکر اینکه من بخوام با یک زن همبستر شوم دیونه ام میکرد . ولی با دلداریها و راهنماییهای مداوم حمید سعی کردم با این قضیه کنار بیام .
من تقریبا سنم بالا رفته بود و همه فکر میکردند که مشکلی برای ازدواج دارم . و برای خلاصی از حرف مردم تن به ازدواج با یکی از اقوام دادم .
حمید از این قضیه خوشحال بود . بعد ازدواج حمید سعی کرد منو به سمتی ببره که از فکر سکس با خودش دور کنه و من حواسم به رابطه با زنم باشه
و راهنماییهای خوبی برام پیشنهاد داد . و تونستم تا حدودی در رابطه ام با یک زن موفق باشم . هرچند که کمی سرد بودم ولی ظاهرم همیشه نشون میداد که تمایلم زیاده .
دیگه زمانی که به کار مشغول بودم فکر سکس من و حمید کمتر به سراغم می امد ولی بازهم با اصرار من حمید با من سکس میکرد . تا اینکه تونستم اوایل ازدواجم رو خوب شروع کنم و شک و تردیدی نداشته باشم .
سالها میگذشت و من صاحب چند فرزند شدم . دیگه حمید هم سنش بالا رفته بود واون حس و حال همیشگی رو نداشت و همیشه حرف از رفتن رو به میان می آورد و من رو ناراحت میکرد . چون دوست نداشتم دوباره از دستش بدم .
ولی خب روزگار بود نمیشد باهاش مقابله کرد .تا اینکه یکروز مسول اداره امون گفت حمید رفته و خداحافظی کرده . و من قلبم از جا کنده شد و غم همه وجودم رو گرفت .
نشستم و شروع به گریه کردم ولی از طرفی هم میدونستم که نمیشه کاریش کرد . تا مدت زیادی در غم حمید بودم تا دوباره تونستم خودم رو جمع کنم و چند سال دیگه در اون کار مشغول بودم و خودم رو بازنشسته کردم و از اون شهر مهاجرت کردیم ...


حالا از اون زمان سالها میگذره و من از حمید خبری ندارم و تنها یکبار شنیدم که مریض شده و توی خانه است ولی نتوانستم ادرس دقیقی ازش بگیرم .
شاید سرنوشت اینچنین بود .




نوشته: یاشار
 
پیام های خصوصی
راهنما کاربران
    بالا