خاطره سکسی تق خواهرزنم رو زدم

بازگشت به صفحه قبلی

ADMIN

صاحب تاپیک
مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
کاربر برتر طلایی
عضویت
20/9/20
ارسال ها
73
امتیاز واکنش
28
امتیاز
18
سلام.

داستانی روکه میخوام تعریف کنم مربوط میشه به رابطه ی من خواهرزن بزرگم داستان ما از اونجا شروع شد که سال ۹۲کاری برام پیش اومد که مجبور شدم تا سال ۹۹برم کویت و اونجا مشغول به کار شدم به همین خاطربا اکثراعضای خانواده ی خودم و زنم بیشتر تلفنی صحبت میکردم و چون رابطه ی من باجناق بزرگم خیلی صمیمی بود بنابراین بیشتر اوقات که حوصله م برمیگرفت زنگ میزدم خونه اون و بازنش ودختراش صحبت میکردم ک کم کم مکالمه ی من هر روز با اینا بیشتر میشد بخصوص بادختر بزرگش، یه روز بعد اینکه ازش خداحافظی کردم دیدم گوشیم زنگ میخوره نگاه کردم دیدم خواهرزنمه وچون بادخترش دیگه خیلی راحت شده بودم و از همه چیز حرف زده بودم جا خوردم ک نکنه فال گوش وایستاده بود و الان بخواد باهام دعوا کنه منم جوابشو ندادم ک بلافاصله پیام داد من فلانی ام جواب بده کار واجب باهات دارم،منم یه کم جرات پیداکردم و بهش زنگ زدم ک بعداز احوالپرسی بهم گفت ک اگه میتونی ۳میلیون پول بهم قرض بده تایه هفته بعد بهت میدم خوب منم براش فرستادم از اون روز به بعد دیگه خواهرزنه ول کن ما نبود و وقت بی وقت به من زنگ میزد و از همه چیز با همدیگه حرف میزدیم که یواش یواش باهم سر شوخی رو باز کردیم از اونجاییکه خیلی خوشگل بود و از شماچه پنهان قبل اینکه دامادشون بشم من بهش نظر داشتم یه جرقه خورد تو سرم که الان از فرصت استفاده کنم و شوخی شوخی حرفای دلم و بهش بزنم



یه روز ک داشتیم باهم حرف میزدیم دیدم ازدست شوهرش عصبانیه ومن دلیلش رو جویا شدم ک بعد از طفره رفتن بالاخره اعتراف کرد ک اصلا بفکر زندگیش نیست و از این حرفا،ک من به شوخی بهش گفتم بجز اینکه کار نمیکنه مگه به خودت هم نمیرسه ک دیدم با یه لحن خاصی گفت خفه شو بی تربیت منم حالا ک جرات بیشتری پیداکرده بودم چسبیدم بهش تا بالاخره خواهر زنه چراغ سبز به ما نشون داد اما آخرش گفت ک چه فایده تو کجا اینجا کجامنم در جوابش گفتم که تو اگه واقعا سر حرفت باشی من خودمو میرسونم ایران بزودی اماباورش نمی شد که من بخوام موقعیت خوبی که توی کویت داشتم رو ول کنم و بخاطر اون برم ایران ولی از اونجایی که من بدنبال همچین فرصتی بودم کارهام رو انجام دادم و چند روز بعدش برگشتم ایران،اما دیدار و ملاقات فامیل بهمون فرصت نمی داد که ما حتی واسه چند دقیقه باهم دیگه خلوت کنیم تا بعداز یکماه یه شب باجناق بهم زنگ زد که بیا خونه ما بلکه فردا با هم بریم تا یکی از شهرهای اطراف منم رفتم خب تا دیر وقت نشستیم باهم (باباجناقم وزنش) به صحبت کردن و…



بعدش هم که جاانداختن واسه من و خوابیدیم صبح حول وحوش ساعت ۱۰ صبح بود که از خواب بیدار شدم دیدم خواهرزنم تنهاتوآشپزخونه ست وقتی ازش سراغ شوهرشو بچه هارو گرفتم گفت که بچه ها رفتن خونه مادربزرگشون شوهرشم صبح هرکاری کرد تو بیدارنشدی اونم تنهایی رفت اونجا وقتی دیدم همه چیز خودبخود جور شده تا من تق خواهرزنم بزنم بلند گفتم خداروشکر ک دیدم از آشپزخونه اومد بیرون وبا یه خنده ی بدجنسانه گفت ک این سجده ی شکرت واسه چی بود منم با پررویی بلند شدم رفتم طرفش و گفتم خودت میدونی واسه چی بودورسیدم دست انداختم دورگردنش واونجاش رو یه بوس کردم اونم که اولش میخواست منو با دستش به عقب هل بده همون لحظه که دوسش کردم دیدم دستش روی سینه م وایساد منم بلافاصله یکی پس از دیگری شروع کردم به بوکردن گردنش و یواش دستم رفت رو سینه ش و آروم فشار دادم که یهو شل شد افتاد تو بغلم خلاصه منم بغلش کردم وبردمش تو اتاق خواب روتخت وسریع لختش کردم و شروع کردم به لیس زدن گردنش نخوردن سینه هاش همینجوری اومدم پایین تر اول ناف وشکمش و بعدش سرم آوردم بین دوتاپاش گذاشتم روی کسش یهو جیغ زدو باپاهاش سرم و فشار داد و گفت بخور بخوروشروع کرد به قربون صدقه رفتن که شوهرم اصلا تاحالا این کارو انجام نداده



منم سریع گفتم دیگه نگران نباش عزیزم خودم دیگه هستم و هرروز میخورمش واست میکنمش جرش میدم بااین حرفای من اون حشیش زد بالا وگفت پس همش رو بخور همش رو بکن منم‌ که منظورش روفهمیده بودم گفتم منظورت از همش اینه دیگه واروم باانگشتم سوراخ کونش رو میمالوندم اونم توی حالت غش مانند میگفت آره آره دیگه نتونستم طاقت بیشتری کنم بلند شدم شلوارم درآوردم و اول سر کیرم ک خیلی هم باد کرده بود گذاشتم در کسش و زدم رفت توش و شروع کردم به تلمبه زدن ک یهو بعداز چندتا تلمبه زدن یهو لرزید وشل شد منم بعدازارضا شدن او دانش کردم و یه متکاگذاشتم زیر شکمش و بهش گفتم بادستات چاک با سنت رو باز کن تا کونت رو جری بدم ک اونم که از خداش بود بلافاصله هاشو واکردمنم آروم کله شو باتف خیس کردم وگزاشتم روی سوراخ کونش وشروع کردم به تلمبه زدن ک یهو جیغ بلندی زدو گفت خیلی دردم میکنه و پاهاشو سفت کرد اما من دست انداختم زیر گردنش وبا خشونت زیادی ک واقعا دیگه قابل کنترل خودمم نبود فشار دادم تو کونش شروع کرد به گریه کردن و میگفت جر خوردم دیگه ولم کن اما من بدتر بهش تلمبه میزدم یواش یواش ک کیرم جاشو توکونش پیداکرده بود اونم بی حال تو بغلم بود دیدم دارم ارضا میشم بهش گفتم بریزمش کجا گفت مگه همونجاچشه؟منم تا قطره ی آخرش و خالی کردم توکونش و بعدش چندتا بوسش کردم و یه دوش گرفتم و رفتم بعداز اون هنوز فرصتی پیش نیومده دوباره ترتیبش رو بدم پیش بیاد براتون می نویسم …ببخشید اگه یه چیزایی رو جا انداختم




نوشته:تق زن
 
پیام های خصوصی
راهنما کاربران
    بالا