داستان سکسی تپه‌های بادگیر

بازگشت به صفحه قبلی

ADMIN

صاحب تاپیک
مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
کاربر برتر طلایی
عضویت
20/9/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
22
امتیاز
8
  • کیرم تو این آفتاب خارکسه… ناموسا چهارتا تیکه ابرم نیست بیاد جلو این خورشید خانوم جنده؟! پختم به قرآ…
    پریدم تو حرفش : اَه خفه شو دیگه تواَم گاییدی مارو…
    دفعه چهارم بود به گرمای هوا گیر میداد و دیگه اعصابمو بهم ریخته بود. از صبح ساعت 6:30 بیل و کلنگ به دست دم خیابون واستاده بودیم تا یکی پیدا شه طالب کارگر باشه اما انگار نه انگار. روی جدول کنار خیابون نشسته بودیم و دستامونو جلوی صورتمون گرفته بودیم تا بیشتر ازین سیاه نشیم. مهدی طاقت نیاورد و دوباره خواست شروع کنه به ناله کردن که همون لحظه ماشین شاسی بلند سفید رنگی که اسمشو بلد نبودم از روبه رومون رد شد. با دیدن راننده که یه زن جوون بود جفتمون با چشمهای گرد شده بهم نگاه کردیم و مهدی گفت : چه خوشگل بود پدسگ
    چینی به بینیم انداختم و گفتم : همه ش عمل زیبایی بود

  • کُس نگو دیگه… عملی یا طبیعی خیلی داف حقی بود. ناموسا صبحونه ای که خورده بودم هضم شد!
    با دیدن همون ماشین که دنده عقب داشت به سمتون میومد طعنه ای بهش زدم تا دهنشو ببنده. ماشین صاف روبه رومون وایستاد و با پایین اومدن شیشه حالا چهره زن مشخص تر شد. صورت کشیده همراه با پوست برنزه ای که داشت تصویر جذابی ازش ساخته بود. ته چهره ش کمی شبیه به آنجلیا جولی بود منتهی صورت و لب هاش کشیده تر بود و لب پایینیش نسبت به بالایی کمی بزرگ بود و هوس انگیز. بینیش رو قلمی عمل کرده بود که خداییش خیلی بهش میومد. میخورد 25-26 سالش باشه. کمی نگاهمون کرد و گفت : اوستا ندارین؟
    اخم کردم و گفتم : ما خودمون اوستاییم!
    مشخص بود به خاطر سن پایینمون تردید داره. کمی فکر کرد و گفت : میخوام یه دیوار تو خونه م بکشین که گچ کاری هم داره… اگه میتونین بپرین بالا
    قبل ازینکه چیزی بگم مهدی مثه میگ میگ رفت عقب نشست. کصمشنگ باز عجله کرد. هنوز می‌خوانم راجع به دست مزد باهاش چونه بزنم. سرمو تکون دادم و نشستم کنارش. تو مسیر در حالی که زیر گوش مهدی به خاطر بی عقلی هاش بهش غر میزدم چندین بار سنگینی نگاهش از آیینه جلو رو روی خودم حس کردم. بی توجه به اطرف زل زدم و با دیدن خونه و محله های بالای شهر دوباره حسرتی عمیق تو وجودم زبونه کشید. یاد کوچه و محله های تنگ و باریک خودمون افتادم که نصفش فاضلاب بود و آدم از ترس تخم نمی‌کرد ساعت 10 شب به بعد توشون قدم بزنه! فاصله از زمین تا آسمون بود. جلوی یه خونه ویلایی نگه داشت و داخل شدیم. وقتی نگاهمون به حیاط بزرگ و سرسبزش افتاد مهدی سوتی کشید که محکم زدم پس کله ش و به خانومه که جلوتر از ما حرکت می‌کرد اشاره کردم. اصلا دوست نداشتم این قشر از ما بهترون به خاطر عقده های ما دلسوزی کنن. وارد خونه ای که کم از قشنگی حیاطش نداشت شدیم. خانومه به دیوار آشپزخونه اشاره کرد و گفت میخواد کوچیکش کنه تا اتاق مهمان بزرگتر شه و مصالح هم حاضر و آماده. لعنتیا آشپزخونه شون نصف خونه ما بود!
    پُتک به دست داشتم دیوار و خراب میکردم که مهدی زد به شونه م و نامحسوس به زنه اشاره کرد. تازه از اتاق خواب اومده بود بیرون و لباس هاشو عوض کرده بود. شالشو برداشته بود و با تیشرت و شلوار خونگی خیلی طبیعی بی توجه به ما جولان میداد. لباس هاش خیلی باز نبود ولی بازهم اندام بی نقصش مشخص بود و همین برای ما جوونای عذبِ کُس ندیده که به پشه ماده هم رحم نمیکردم خیلی بود! مهدی همینطور به دید زدنش ادامه می‌داد من اما بدون توجه کارمو میکردم. زنه معلوم بود دست و دل بازه که واسمون غذا سفارش داد، اونم کوبیده! مهدی نمک می‌ریخت و می‌گفت : آخرین باری که کوبیده خوردم شب عروسی بابام بود
    دوباره کارو از سر گرفتیم که دوتا خانوم همسن همون زنه مهمونش شدن. سری برامون تکون دادن و با خنده نشستن رو مبل. حس خوبی نداشتم. کلا از همون 13 سالگی که برای اولین بار رفتم سر کار بنایی ازینکه جلوی چشم بقیه به خصوص پولدار ها کار کنم احساس حقارت میکردم. سرم گرم کار بود که با دیدن اون سه تا پشمام ریخت! رو مبلا لش کرده بودن و جسم لوله مانند سفیدی که قطعا گُل بود لای انگشتاشون. هر و کر خنده های غیر طبیعی شون به راه بود و هر از چند گاهی با چشم و ابرو به من اشاره میکردن و باهم میخندیدن. اخم هامو درهم کشیدم و کارمو ادامه دادم. من اینجا داشتم با گرد و خاک کشتی میگرفتم و اون حروم زاده ها با دود و دم!
    زنه با تموم شدن کارمون لبخند رضایتی زد و گفت : آفرین! خوشم اومد… فکر نمیکردم انقدر کارتون تمیز باشه
    پولی که با نصف روز کار کردن بهمون داد اندازه دو روز کار کردن بقیه جاها بود. می‌خواستیم بریم بیرون که زنه گفت مارو میرسونه. خواستم یکم طاقچه بالا بزارم که مهدی از خدا خواسته قبول کرد و دوباره رید به نقشه هام. تعارف کرد که تا خونه برسونتمون که اینبار سریع مخالفت کردم. دوست نداشتم خونه و محله افتضاح مارو ببینه. پیاده که شدیم زنه صدام کرد و گفت : آهای آقا پسر… شماره تلفنتو بگو تا یادداشت کنم. شاید واسه چند روز دیگه کارگر بخوام
    حالا چجوری بهش میگفتم یه جوون با 21 سال سن اونم تو مشهد به این گندگی که دست بچه های 7‌-8 ساله تبلت میبینی موبایل نداره؟! مجبوری شماره خونمونو دادم و اون بدون حرف یادداشت کرد. حس کردم هنوز تحت تأثیر گُلاست که لحظه ی آخر دوباره گفت : راستی ما باهم آشنا نشدیم… اسم من مهرساست
    لبخند شیطانی ای رو لبم نشست. بالاخره اون فرصتی که منتظرش بودم گیرم اومد. تا خواست جمله شو ادامه بده و اسم منو بپرسه گفتم : خب میگی چیکار کنم اسمت مهرساست؟!
    لبخند رو لبهاش خشک شد، کمی بعد به خودش اومد و اخمی کرد. سریع ماشین و راه انداخت و رفت. با اینکه حرکت چیپ و مسخره ای کردم اما از کنف شدنش تو کونم عروسی بود. مطمئن بودم دیگه بهم زنگ نمیزنه. مهدی داشت تو سرش میزد که چرا اینجوری کردی من اما از انتقامی که به خاطر خنده های مستانه شون به خودم گرفتم خوشحال بودم.

وارد خونه شدم و درحالی که نزدیک ورودی خونه بودم و نگاهم به شیشه ترک خورده در بود صدای نحسش به گوشم رسید : کو سلامت بچه؟ مثلا باباتم
و بعد انگار که با خودش حرف بزنه ادامه داد: همه طفل دارن منم طفل دارم خیر سرم!
چشمامو روهم گذاشتم و دندون هامو بهم فشردم. صداش از تریاکی که کشیده بود نوسان داشت و خمار خمار بود. چرخیدم سمتش. جلوی آلونکی که خودم براش ساخته بودم واستاده بود. اونقد بوی گند موادش اذیتمون کرد که آخرش از خودمون جداش کردم تا راحت شیم. زانوهاش موج مکزیکی میرفت و هرلحظه ممکن بود با مخ بخوره زمین. جلوی خودم رو گرفتم تا بهش چیزی نگم. وارد خونه شدم و به چرت و پرت هاش توجهی نکردم. فقط اسم پدر رو یدک می‌کشید وگرنه کدوم پدری صبح تا شب مواد میکشه و بچه ش خرجشو درمیاره؟! یه دفعه یکی پرید بغلم و بوسه ای سرشار از آب دهن به صورتم زد : خسته نباشی داداش گلمممم
جلوی لبخندم رو گرفتم و با اخمی دست هاشو از دور گردنم باز کردم: اَه مریم صدفعه گفتم بدم میاد ازین کارا… برو گمشو اونور تف مالیم کردی
به این اخلاقم عادت کرده بود و ناراحت نشد. خودش میدونست شاید به زبون نیارم اما جونمم براش میدم.


  • شنیدم با یه خانوم خشگله دعوات شده
    با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : کی بهت گفته؟
    با این که میدونستم کار کیه اما میخواستم از زبون خودش بشنوم. بدون مکث و تردید گفت : مهدی!
    هرچند توقع شنیدن این اسم رو داشتم اما باز هم عصبی شدم و رگ غیرتم بلند شد :
  • بله؟! چشمم روشن… شما مهدی رو کجا ملاقات کردی اونوقت؟ من یه مادری… استغفرالله… من یه دهنی از اون سرویس کنم که مرغا به حالش زار بزنن
    خندید و گفت : عصبی نشو عشخ داداش! من کاری بهش ندارم خودش هی سر راهم سبز میشه میخواد باهام حرف بزنه… هرکاری میخوای باهاش بکنی بکن به من چه؟
    خیالم ازینکه خواهر 16 ساله م گول نخورده راحت شد. حساب مهدی بی ناموس رو هم می‌رسیدم، به وقتش! یک هفته ای از اون روز گذشته بود و من کلا اون جریان رو فراموش کرده بودم. خوب میدونستم اینکه خواهرم بخواد با جنس مخالف رابطه داشته باشه به من مربوط نیست و خودش به عنوان یه انسان صاحب اختیار و عقل و شعوره و نباید فقط به خاطر اینکه دختره سرکوبش کنم، باید فقط راهنماییش کنم و خوب و بد رو براش مشخص کنم اما چه کنم که من بزرگ شده این محله هام و از بچگی با این عقاید و تعصبات بزرگ شدم. در حقیقت دچار یه جور دوگانگی بین روشن فکری و عقاید بسته و تعصبی شده بودم. میدونستم باید اینجوری باشه اما نمیتونستم بهش عمل کنم! مریم دختر خوشگلی بود و خواه و ناخواه تو در و محله چشم خیلی ها رو خیره میکرد و من کاری از دستم برنمیومد.

تو هال خونه که دراصل اتاق خودم هم محسوب می‌شد دراز کشیده بودم و تو فکر این بودم که با پس اندازهام میتونم یه گوشی آبرومند بخرم یا نه و هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم! صدای مادرم به گوشم رسید و توجهمو به اون سمت جلب کرد : کوفت بخوری بچه! یه ذره تهش خراب شده بقیه ش که سالمه!
مریم با اخم های درهم چاقو رو تو خربزه فرو کرد و یه دفعه جیقی کشید و صورتش رو با انزجار درهم کشید : وای مامان کرمه رو ببین حالم بهم خورد… نگا داره وُل میخوره!
و بعد با چاقو به سمت کرم بدبخت حمله کرد. مونده بودم بخندم یا به حال خودمون تأسف بخورم که حسرت یه میوه ساده و سالم به دلمون مونده بود. صدای تلفن خونه به گوشم رسید و قبل از اون دوتا خودم گوشی رو برداشتم : بله؟


  • اِِاِاِ ببخشید ما باهم آشنا نشدیم… من همونیم که چند روز پیش تو خونه م کار کردین
    هموم اول با شنیدن صداش شناختمش. درحالی که تعجب کرده بودم با سردی گفتم : خب؟!
  • یه کاری مونده بود اگه مشکلی نیست فردا بیاید تا تمومش کنیم
    کمی فکر کردم و با دیدن مریم که داشت تو سینک ظرف شویی بالا میاورد تصمیم رو گرفتم : باشه… مشکلی نیست
    لحظه آخر اضافه کرد : کار سبکیه و یه نفر کافیه
    تلفن و قطع کردم. فکر نمیکردم بهم زنگ بزنه، احتمالا از کارم خوشش اومده بود که بعد ازون جریان باهام تماس گرفته بود. من مجبور بودم بیشتر تلاش کنم تا وضعمون یه خورده بهتر شه. در حقیقت باید بیشتر تلاش میکردم و من چقدر ازین باید ها متنفر بودم.

وارد خونه سوت و کور شدم. برای دومین بار به معماری بی نقصش چشم دوختم و با خودم فکر کردم این مهرسا خانوم یه تخته ش کمه که میخواد شکل خونه رو عوض کنه. من چرا اسمشو یادم مونده بود؟! با حس سنگینی نگاهی صورتمو چرخوندم و نگاهم به مهرسا افتاد. دم اتاقش واستاده بود و خیره نگاهم می‌کرد. آروم به سمتم حرکت کرد و با هر قدمی که به من نزدیک تر میشد حیرت من بیشتر می‌شد. روبه روم وایستاد و دورم چرخی زد منهم با تعجب نگاهش میکردم. نمیدونستم این چه بازی ایه دیگه؟ بالاخره روبه روم و تو نیم متریم وایستاد و یه دفعه لباسش رو پایین انداخت. زیرش به جز یه شرت هیچی نپوشیده بود و با دیدن سینه های لختش خون تو رگ هام یخ زد. با چشم های گشاد شده بی اختیار به بدنش زل زدم، از شدت بُهت و حیرت نفسم حبس شده بود و لال شده بودم.


  • دوست داری؟
    نتونستم حرفی بزنم. اصلا حرفی نداشتم که بزنم. پوست بدنش هم درست مثه صورتش برنزه بود. سینه های بزرگی داشت که کمی افتادگی داشت و نسبت به پوست بدنش کمی سفید تر بودند. مشخص بود تو سواحل خارج کشور خوب آفتاب گرفته بود.
  • چرا خشکت زده؟
    آروم دستمو گرفت و به سمت خودش برد. با نشستن دستم روی سینه هاش شکی بهم وارد شد و تازه قلب از کار افتاده م شروع به حرکت کرد!

  • دا… داری… داری چیکار میکنی؟
    از بی دست و پایی خودم حرصم گرفت هرچند تقصیری نداشتم. اولین بار بود بدن لخت جنس مخالف رو از نزدیک میدیم و این صحنه ها رو فقط تو گوشی رفیقام اونم با فرمت 3gp دیده بودم! حالا درست تو چند سانتی متریم دوتا اندام زنونه که واسه بیهوش کردن هر مردی کافی بود لخت و عور جولان میداد. با شنیدن صدام سریع دست دیگه ش رو روی کیرم گذاشت و شروع کرد به مالیدن.
  • ولم کن عوضی… میگم ولم کن…
    یکی از ویژگی هام این بود که نسبت به هم سن هام جثه ی درشتی داشتم و برام کاری نداشت پرتش کنم اون ور اما تو اون تَه مَه ها و اعماق وجودم حسی داشتم که مانع این کار میشد. عکس العمل ها و حرف هام همه الکی بود و دوست داشتم ببینم تهش چی میشه. با مالش دست هاش آروم آروم تحریک شدم و دیگه حرفی نزدم. خودمو دستش سپردم و گفتم هرچه باداباد. با تقی سگک کمربندمو باز کرد و دستشو داخل شلوارم کرد. با برخورد دست نرمش به کیرم حس لذتی بهم دست داد که تا قبل از اون هیچوقت تجربه نکرده بودم.

  • میدونی… همون چند روز پیش که سر خیابون دیدمت توجهمو جلب کردی…
    با دست دیگه ش صورتم رو نوازش کرد و ادامه داد :
  • خوشگلی…
    سینه ام رو نوازش کرد :
  • خوش هیکلی…
    هه! اون چه میدونست چه کونی پاره شده ازم برای این به قول خودش خوش هیکلی؟ چقد فرقون ملات جا به جا کردم و چقد تنهایی پاکت سیمان بالا پایین کردم! همه باشگاه میرفتن منم باشگاه میرفتم. خدارو شکر کردم که قبلش رفتم حموم و تنم بوی گند عرق نمی‌داد چون سرشو تو گردنم فرو کرد :
  • ازت خوشم اومده… از وجودت… از همه چیت حتی اون غرور کاذبت…
    با هر کلمه ‌ای که از بین لب های هوس انگیزش خارج میشد کیرم تو دستش بزرگ تر میشد. تا بحال سکس نداشتم و خیلی سریع تحریک شدم. آب بی رنگ و فراونی که از کیرم خارج شد رو دور کیرم مالید و حالا خیلی راحت تر دستشو عقب جلو می‌کرد. دست دیگه‌ش رو هم برد پایین و شروع کرد نوازش کردن تخم هام. نه توانی برای جلوگیری از این اتفاق داشتم و نه میلش رو. شاید باورش سخت باشه ولی من حتی با تصویر دست زنونه و باریکش که روی کیرم تکون می‌خورد هم تحریک میشدم. آبم به سمت بیرون جاری شد و با شدت به روی سرامیک های سفید و براق کف خونه ریخت. مهرسا انگار که موفقیت مهمی به دست آورده باشه ریز خندید و صداش و با آه عمیقم قاطی شد. اونقدر عمیق ارضا شدم که روی زانو هام بند نبودم. به سختی خودم رو کنترل کردم و رو پاهام وایستادم. شلوارم رو بالا کشیدم و با برداشتن وسایلم از خونه خارج شدم. مهرسا مخالفت نکرد و حرفی نزد و تا لحظه ی آخر لبخند اعصاب خورد کنی گوشه لبش بود، انگار که میدونست دوباره برمیگردم همونجا و از شما چه پنهون خودم هم خوب میدونستم مثه یوسف گم گشته به کنعان برمیگردم. تو مسیر برگشت هنگِ هنگ بودم. باور اتفاقی که برام افتاده بود سخت بود. حس میکردم همه ش خواب بوده. مهرسا چی تو من دیده بود که این کار رو کرد؟ من یه جوون دیپلمه و بدبخت با یه خانواده ی داغون تو پایین شهر بودم و اون یه زن جذاب و زیبا و پولدار که قطعا کُلی کَله گنده که من جلوشون پشمم نبودم براش سر و دست میشکستن.
    سه روز از اون ماجرا گذشت. کلی فکر کردم و فکر کردم ولی آخرش تصمیم گرفتم برگردم خونه مهرسا. خودم به این واقف بودم که به معنای واقعی کلمه عقلم تو شُرتم بود و شهوت به جای خودم تصمیم می‌گرفت ولی کاری ازم ساخته نبود. تازه فهمیده بودم شانس بالاخره بهم رو کرده. یه کُس بی نظیر و کاملا رایگان! خودش منو به سمت خودش کشونده بود. هرلحظه تصویر سینه هاش جلوی چشمم میومد و کیرم به شدت شق میشد. حسرت میخوردم که چرا به بقیه بدنش به خصوص لای پاهاش دقت نکردم و فقط زوم بالاتنه ش بودم. بعد از ظهر بود که تصمیمم رو عملی کردم و راه افتادم تو کوچه. در خونه همسایه به شدت باز شد و مرد جوونی با رنگ پریده در حالی که فقط یه شُرت پاش بود و باقی لباس هاش تو دستش، با سرعت به سمتی میدوید و مردی دیگه چماق به دست دنبالش می‌کرد و داد میزد : وایستا کصکش… وایستا بی ناموس… من مادر تورو میگام… تو خونه من با زنم…
    به اینجای جمله ش که رسید سرجاش وایستاد و به سینه اش چنگ زد، رنگ صورتش کبود شد و خورد زمین و به نظر سکته کرد. تو این هاگیر و واگیر که همه توجهشون به این سمت جلب شده بود نگاهم با تیز بینی به مهدی افتاد که جسمی رو به دست بغل دستیش داد و درازاش تراول گرفت. سریع رفتم سمتش و غریدم : ینی خااااک برسرت… منو ول کردی که بشی ساقی بقیه؟ بدبخت این کارا آخر عاقبت نداره
    مهدی که معلوم بود از گوشمالی ای که بهش دادم هنوز دلش چرکینه اخم هاشو تو هم کشید و گفت : برو بَ بَ! صبح تا شب بیام عملگی با تویه دیوث واسه 80 تومن که چی شه؟ همین الان جلوی چشم خودت اندازه یه هفته درآوردم… نو‌ش جونم به بقیه هم ربطی نَرِه
    اون نَرِه ی آخرش رو جوری کشیده گفت که مطمئن شدم کاری از دستم برنمیاد. راه افتادم برم که دوباره نطقش باز شد : راستی شنیدم با از ما بهترون میپری… تنها تنها!
    شکه برگشتم سمتش. میدونستم لو رفتم پس بدون کلک و بازی گفتم : کی بهت گفته؟ از کجا فهمیدی؟
    ابروهاشو بالا انداخت : دیگه دیگه! بماند. فکر کردی نفهمیدم اون جنده خانوم چطوری بهت نگاه می‌کرد؟
    حرفی نداشتم. رامو گرفتم و رفتم و به باقی حرفهاش توجهی نکردم. با فکری درگیر زنگ خونه رو زدم و وارد شدم. حس میکردم نباید پامو اینجا میزاشتم اما همچنان عقلم یه گوشه قایم شده بود و کیرم داشت به جام تصمیم می‌گرفت. ایندفعه مهرسا به استقبالم اومد و درحالی که منو به سمت مبل ها هل میداد گفت : خوش اومدی… بشین از خودت پذیرایی کن.
    بی حرف یه گوشه نشستم تا ببینم قراره چی پیش بیاد. کمی بعد با یه سینی اومد و کنارم نشست : چی شد که گذرت دوباره به اینجا افتاد؟!
    زل زدم تو چشم‌هاش، از همین فاصله رگه های عسلی رنگ تو قهوه ای چشم‌هاش می‌درخشید : ینی نمیدونی؟!
    خندید : خب… خوشم اومد… اون دفعه که رفتی زبونتو جا گذاشته بودی
    جوابشو ندادم. خودش ادامه داد : من هنوز اسمتو نمیدونما…
  • اسمم ممده… ینی چیز… محمد!
    لبخند زد و گفت : خب محمد آقا… نگفتی چی شد که دوباره برگشتی پیش من؟
    ازش خجالت میکشیدم و نمیتونستم حرف دلمو بزنم. ناسلامتی 5-6 سال ازم بزرگتر بود و نمیشد بهش بگم که واسه کام گرفتن از تنت اومدم پیشت! یه دفعه دستشو گذاشت رو کیرم. تو سکوت کمی مالید و دستشو وارد شلوارم کرد. خدارو شکر کردم که عقلم کشید و قرص تأخیری خوردم وگرنه با این شرایط 5 دقیقه هم دووم نمیاوردم. گوشی یکی از دوستهام رو هم قرض گرفته بودم و تا جایی که چشمهام یاری می‌کرد فیلم سوپر دیدم تا یه چیزایی بلد باشم! دستمو گرفت و گذاشت روی سینه هاش که از رو لباس هم بزرگیشون مشخص بود : واسه خاطر اینا اومدی؟!
    دوباره دستمو برد پایین تر و گذاشت لای پاهاش که کمی گرم بود : یا به خاطر اینا؟
    قلبم گرومپ و گرومپ می‌کوبید. سعی کردم بی دست و پا نباشم. صورتمو چرخوندم سمتش و گفتم : به خاطر همشون!
    و بلافاصله با ناشی گری لبهام رو به روی لب های بزرگ و نرمش گذاشتم. با این حرکتم خندید و سعی کرد بوسه منو پاسخ بده. من که دیدم در هرصورت چیزی بارم نیست لبهامو بی حرکت نگه داشتم و حالا اون با خونسردی و به بهترین شکل ممکن داشت با لبهام بازی می‌کرد : اینجوری باید ببوسی… لبهاتو قشنگ بده جلو تا برجسته بشن بعد ببوس
    نفس های گرمش که به صورتم می‌خورد حالی به حالیم کرده بود. دستمو گرفت و به سمت اتاق خواب کشونم. برای اولین بار نگاهم به اتاق بزرگ و قشنگش افتاد. با دیدن تخت بنفش رنگ بی‌اختیار گفتم : چقد نوئه!
    کمی صورتش درهم شد و گفت : آره… تازه خریدم…
    روی تخت درازم کرد و لباس هامو درآورد. با دیدن کیرم نیشخندی زد و گفت : لعنتی چه غولیه… چند سالته تو؟
    مردد گفتم : 21 سال
    ابروهاش بالا پرید. ادامه دادم : تو چند سالته؟
  • 32 سال
    تا گفت 32 سال یکه ای خوردم : چند؟!
  • 32… چیه بهم نمیخوره؟
    مِن و مِن کنان گفتم : خب راستش… من فکر میکردم نهایت 25-6 ساله باشی… خیلی جوون میزنی
  • آره خیلیا بهم گفتن… به خصوص شوهرم که همیشه این حرفو بهم میزد
    با شنیدن لفظ “شوهر” اینبار سیخ سر جام وایستادم که مهرسا متعجب بهم نگاه کرد : چی شد؟

  • تو… تو متأهلی؟
    انگار که تازه دوزاریش افتاده باشه گفت : آهان… آره تو خبر نداشتی… باید زودتر بهت میگفتم
    لباسهامو برداشتم و درحال پوشیدن راه افتادم سمت در. باورم نمیشد داشتم با زن شوهر دار سکس میکردم. اگه سر بزنگاه می‌رسید چه رسوایی به بار میومد… واااای اگه به گوش مامان و مریم می‌رسید چی؟! دستی منو برگردوند و از فکر درم آورد : هیچ معلوم هست چی کار میکنی؟
  • تو شوهر داری… چرا ازهمون اول بهم نگفتی؟

  • ببین جریان چیزی که تو فکر میکنی نیست… بهم فرصت بده تا برات توضیح بدم
    دستمو گرفت و بی توجه به مخالفتم منو دوباره روی تخت نشوند : نمیدونم چجوری برات توضیح بدم… من 10 سال پیش با پسر عموم ازدواج کردم ولی… ولی از همون اول حس کردم دلش با من نیست… میدونی همه ش فکر میکردم مشکل از منه… همه ش خودخوری میکردم و سعی میکردم یه زن کامل به نظر برسم، حتی به خاطرش دوتا عمل زیبایی هم انجام دادم. اما با همه دست و پا زدن هام پنج سال پیش فهمیدم با یه زن دیگه رابطه داره… خواستم ترکش کنم اما به خاطر اینکه عاشقش بودم بخشیدمش… ولی اون با بی انصافی بازم با زن های جورواجور رابطه داشت… اونقدری که من ازش متنفر شدم. آخرین بار چهار ماه پیش تو همین اتاق مچشو با دختر خاله خودم گرفتم و به خاطرش بچه م سقط شد، واسه همین تخت رو عوض کردم. بعد از اون دیگه حتی ازش متنفر هم نیستم. انگار برام وجود خارجی نداره… هیچ حسی بهش ندارم درست مثه خودش. قرار گذاشتیم از هم توافقی طلاق بگیریم اما اون کمی فرصت خواست تا خانواده شو واسه این تصمیم آماده کنه… فعلا هم از هم جدا زندگی می‌کنیم
    با شنیدن حرفهاش شکه شده بودم. فکر نمی کردم انقدر تو زندگیش سختی کشیده باشه هرچند جلوی سختی های زندگی ما هیچ بود! به نشونه همدردی دستمو روی دستش فشردم و برای اولین بار بهش لبخند زدم. اون هم لبخندی زد و دستمو برد بالا و انگشت اشارمو تو دهنش گذاشت. با حس لزجی و گرمای دهنش کیرم تکونی خورد. چون فقط یه شرت پام بود حرکتشو دید و لبخندی زد : ولی با همه اینها از وقتی تورو دیدم یه جوری شدم… نمیدونم چرا انقدر حس خوبی به من میدی… انگار که شوق زندگیم چند برابر شده
    وقتی این حرفهارو میزد چشم‌هاش صاف و زلال بود و مشخص بود با صداقت حرف میزنه. ازین حرفهایی که بهم گفت حس جالبی بهم دست داد. حس کردم برای یکی مهم شدم و ارزش دارم. کمی جرأت گرفتم و این بار خودم دستمو بین پاهاش گذاشتم. آروم روی تخت خوابوندمش و سعی کردم با آموزش هایی که بهم داده بود ببوسمش. به خاطر هیکل بزرگم کاملا اهاته ش کرده بودم. از صدای ملچ ملوچ بوسه هامون نزدیک بود خنده م بگیره. به سختی خودمو کنترل کردم و لباس هاشو درآوردم. دستمو تو شرتش کردم و با لمس کس خیسش آهی کشیدم. ناشیانه و با عجله برای دیدن کسش شرتش رو هم درآوردم و به لای پاهاش خیره شدم. جوری نگاهش کردم که حس کردم مهرسا برای اولین بار خجالت کشید و سعی کرد لای پاهاشو ببنده. سریع زانوهاش رو گرفتم و از هم بازشون کردم. سرمو بردم لای پاش و شروع کردم لیسیدن بهشتش. مهرسا آه می‌کشید و سرمو به لای پاهاش فشار میداد. بدنش لرزید و جیغشو تو گلو خفه کرد، همزمان پاهاشو دور سرم حلقه کرد و محکم فشرد و ارضا شد. تند تند نفس می‌کشید و بدنش از خیسی عرق برق میزد. کمی که آروم شد منو کشید رو خودش و پاهاشو از هم باز کرد. سریع گرفتم و با دستپاچگی کیرم رو روی چوچولش کشیدم. اصن نمیدونستم سوراخش دقیقا کجاست. خودش کیرمو گرفت و به سمت سوراخ کسش فرستاد. آروم کمر زدم و برای اولین بار کیرم وارد فضای تنگ، گرم و خیسی شد که لذت بی نظیری تو رگهام تزریق می‌کرد. کمرمو بردم عقب و دوباره واردش کردم. اولین ها داشت برای من اتفاق می افتاد، اونهم به بهترین شکل ممکن. کمی حرکاتمو سریع تر کردم و با سنگینی نگاهش به روی صورتم بهش چشم دوختم. درحال تلمبه زدن به چشم‌هاش خیره شدم و احساس عجیبی بهم دست داد. عجیب به این خاطر که کیرم تو کس زنی بود که 10-11 سال ازم بزرگتره، هنوز متأهله و صد البته اینکه بدن به این زیبایی و جا افتادگی داره. کمی بعد سرمو تو دستهاش گرفت و به سمت خودش خم کرد. بوسه ای طولانی و خیس روی لبهام کاشت که باعث شد بیشتر شهوتی شم. برش گردوندم و حالا باسن بزرگ و خوش فرمش رو به روم بود. خم شدم سمتش و چند بوسه به روی باسنش زدم. همینطور بوسه هامو ادامه دادم تا روی کمرش. حس کردم لبخندی زد. سرشو چرخوندم سمت خودم و لبخندش رو بوسیدم. آخرین بوسه رو هم به روی کسش زدم و کمرمو صاف کردم. به سوراخ تنگ و کوچیک کونش نگاه کردم که بهم چشمک میزد اما تنها چیزی که بهش توجه داشتم کس خیسش بود. کلاهک کیرمو روی نرمی کس برآمده ش گذاشتم و چندین بار بالا و پایین کردم، درآخر آروم واردش کردم و بلافاصله صداش بلند شد : آه جوووون… بکن… بیشتر بکن…
    و دست راستش رو به کمرم رسوند و به خودش فشرد. موهای بلندشو تو دستم گرفتم و با خشونت به سمت خودم کشیدم. مجبورش کردم کمرشو بلند کنه و بدنشو به خودم چسبوند. دستمو روی سینه هاش قفل کردم و تلمبه زدن رو از سر گرفتم. با اینکه تو این حالت دخول به صورت کامل صورت نمی‌گرفت اما لذت من بیشتر شده بود. چند بوسه ی پیاپی به گردن خیس از عرقش زدم و احساس لذتم ثانیه به ثانیه بیشتر شد و درنهایت به اوج خودش رسید. سریع کیرمو بیرون کشیدم و روی کمرش ارضا شدم. مهرسا با دستمال خودشو پاک کرد و کنارم دراز کشید. سرشو رو سینه م گذاشت و گفت : مرسی… عالی بود.
    از ته دلم گفتم : آره… وقعا عالی بود!
    کمی موهاش رو نوازش کردم و اون دوباره به حرف اومد : میدونی… ازینکه قبل ازین باکره بودی… ازینکه انقدر تو رابطه مون ناشی گری کردی احساس لذت میکنم! نمیدونم چرا اما حس جالبی بهم دست میده. دوست دارم تو این رابطه هوامو داشته باشی تا منم هواتو داشته باشم
    درحالی که متوجه منظورش نشده بودم سرمو تکون دادم و چشمامو با آرامش بستم.

چند روز بعد منظورش از اینکه هوامو داره رو متوجه شدم. 5 میلیون به حسابم واریز کرده بود! با اینکه کمی حس حقارت میکردم و غرورم ترک برداشته بود اما نمیشد منکر خوشحالیم شد! پول کمی نبود. باید بیخیال این غرور به قول مهرسا کاذب میشدم و سعی می‌کردم نیاز هاشو برطرف کنم و اونهم نیاز های منو. رسما با کون تو ظرف عسل افتاده بودم. فک کن بری کس به اون خوشگلی رو بکنی و 5 میلیون هم بگیری!
اما مشکلی سر راهم بود که ریده بود به این روزهام. همون روزی که از خونه برگشتم مریم با چهره ای پریشون جلومو گرفت و گفت : محمد چی میگن تو در و همسایه؟
با تعجب گفتم : چی میگن؟


  • میگن میری خونه یه زنه کل روز رو همونجایی!
    مهدی! حروم زاده ای که زهرشو بهم ریخت. تو محله جریان و پخش کرده بود و آبرومو برده بود. با اینکه به همه شون گفتم دروغه اما بازهم از روی مادرم خجالتم میشد. ازین حرصم می‌گرفت که من همه جوره هوای مهدی رو داشتم و اون این جوری بهم از پشت خنجر زد. شاید سیلی ای که واسه جریان خواهرم بهش زدم باعث این جریانات ‌شد هرچند حقش بود.
    به هرحال این جریانات گذشت و من رابطه مو با مهرسا عمیق تر کردم. کمی که گذشت ازین که کنار مهرسا می ایستادم و همه میدیدن ازش کوچکترم شرمم میشد. تصمیم گرفتم ریش هامو که همیشه سه تیغ میکردم دیگه نزنم. بعد دوهفته قیافه م ازین رو به اون رو شده بود. حداقل 4-5 سال از سنم بزرگتر میزدم و حالا وقتی با مهرسا بودم حس میکردم کنار یه دختر هم سن خودم قدم میزنم. یه بار که تو خونه ش بودم مهرسا حالش خوش نبود. پاپچش شدم و مشخص شد سالگرد ازدواجشه! تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که بغلش کنم. کمی که آروم گرفت سرشو از رو سینه م بلند کرد و گفت : من تو زندگیم خوشی ندیدم محمد… دوست ندارم از طرف توهم نارو بخورم… قول میدم دنیارو به پات بریزم اگه فقط با من باشی و بهم وفادار بمونی
    باز هم وقتی این حرفهارو میزد چشم‌هاش زلال زلال بود. صداقت داشت و دروغی تو حرفهاش نبود. با شنیدن حرفهاش حس کردم قلبم تکون سختی خورد اما وقتی جمله شو ادامه داد فهمیدم این قضیه دیگه شوخی بردار نیست. کمی نگاهم کرد و گفت : دوست دارم!
    و لبهاشو روی لبهام گذاشت. با اینکارش دیگه رسما قلبم از جاش کنده شد. همونجا فهمیدم تو دلم احساسی جوونه زده. احساسی که غیرمتعارف بود اما دوست نداشتم جلوشو بگیرم.
    چند ماهه دیگه گذشت و با ساپورت مالی مهرسا وضعمون نسبت به قبل ازین رو به اون رو شده بود. به مادرم به دروغ گفته بودم با رفیقم تو مکانیکی شریک شدم و پول خوبی داره.

تو راه برگشت و سرمست از سکس داغم با مهرسا که جفتمون به اوج رسیدیم بودم. دیگه وقتی میدیدمش به جای یه کیسه پر از پول خودشو میدیم. اگه خار به پاش میرفت جیگرم آتیش می‌گرفت و این ها هیچکدومش دست من نبود. داشتم وارد خونه ی جدیدمون می شدم که یادم افتاد این ماه رو به بابام سر نزدم. تو کمپ ترک اعتیاد بود البته به زور! مریم به استقبالم اومد و بعد از کمی چاخان با سینی چایی به سمتم اومد : دیگه باید به فکر شوهر دادنت باشیم
لبخند دندون نمایی زد و گفت : حالا حالا ها ور دل خودتم! راستی جریان مهدی رو شنیدی؟


  • مهدی؟ چی شده مگه؟

  • پسره ی بدبخت و چند روز پیش گرفتنش. میگن ازش ازین چیزا… موادا چیه اسمش؟ آهان شیشه گرفتن… میگن حکمش اعدامه...
    حس کردم کمرم خم شد. هیچوقت فکر نمیکردم سرنوشت رفیق بچگیم به اینجا ختم شه. با اون کار آخرش دل خوشی ازش نداشتم ولی خدا شاهده راضی نبودم حتی دماغش خونی ‌شه اما حالا… لعنت به هرچی شکاف طبقاتی و جبر جغرافیاییه.

چند روز به خاطر اتفاقی که سر مهدی افتاد دپرس و گوشه گیر بودم. کلی با خودم فکر کردم و آخرش ازینکه به خاطر رابطه م با مهرسا ازون تیکه از جنوب شهر جدا شدیم و یه نمه پیشرفت کردیم خدارو شکر کردم. حداقل دیگه جلوی چشمم پدری دخترشو به جرم نپوشیدن چادر به قصد کشت کتک نمیزد یا سرباز موتور سوار دنبال بچه ی 12 ساله نمی‌کرد! همه این هارو مدیون مهرسا بودم. با اینکه عاشق هم شده بودیم اما هیچکدوم تصمیمی برای علنی کردن رابطه مون نداشتیم. شاید خجالت می‌کشیدیم و رومون نمیشد تا خانواده و فامیل رو درجریان بزاریم. شخصا خودم ازینکه برم به مادرم بگم مهدی خدابیامرز درست میگفت و عاشق زنی شدم که مطلقه ست و 11 سال ازم بزرگتره خجالت میکشیدم. حتی تصورشم وحشتناک بود! اما سوال اصلی این بود… تا کی قرار بود با این وضع ادامه بدیم؟ شاید تا وقتی که جامعه ی بیکار و بیمار ما قضاوت کردنو بزاره کنار و به حریم خصوصی همه ی آدما احترام بزاره. تا اون وقت...


پایان
 

Saman_hd

کاربر سایت
عضو انجمن
عضویت
20/9/20
ارسال ها
11
امتیاز واکنش
3
امتیاز
3
سن
47
محل سکونت
تهران
داستان هم غم انگیز بود هم سکسی ولی توضیحهای سکسی خیلی ناچیز بود ایکاش بیشتراز سکست حرف میزدی
 
پیام های خصوصی
راهنما کاربران
    بالا