خاطره سکسی دیوار مهربانی

  • شروع کننده موضوع ADMIN
  • تاریخ شروع
  • بازدیدها 104
  • پاسخ ها 0
  • برچسب ها
    انبردست
بازگشت به صفحه قبلی

ADMIN

صاحب تاپیک
مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
کاربر برتر طلایی
عضویت
20/9/20
ارسال ها
74
امتیاز واکنش
29
امتیاز
18
آروم این ور اون ور رو نگاه کرد و چند تا لباس رو گذاشت توی کیفش و فوری از اون محل دور شد.
چند دقیقه ای از رفتنش گذشته بود ولی من همچنان داشتم بهش فکر میکردم:
“یعنی اون لباسا رو واسه کی میخواست؟”

پیش خودم گفتم شاید یه نیازمند میشناسه و برای اون برداشته ولی این دیوار، دیوار مهربانی بود و هرکس نیاز داشته باشه خودش میاد برمیداره دیگه.
گفتم نکنه این لباسایی که مردم واسه نیازمندا میذارن این خانم برمیداره و بجای دستمال کهنه ازشون استفاده میکنه؟
آخه یکی دو باری دیده بودم بچه ها این لباسا رو برمیداشتن و برای پاک کردن ماشین ازشون استفاده میکردن و باهاشون برخورد هم کرده بودم، ولی به ظاهر و شخصیت این خانوم نمیخورد اینطور آدمی باشه، گرچه تا حالا باهاش برخورد نداشتم و شناختی هم ازش نداشتم ولی تو نگاه اول این برداشت رو ازش کردم.
چند روزی گذشته بود و کلا این خانوم رو فراموش کرده بودم که یهو دیدم در مغازه باز شد و وارد مغازم شد.
خیلی دوست داشتم یجوری سر از کارش دربیارم و بدونم اون لباسارو چرا بُرده و بیشتر پیش خودم فکر میکردم که برده تا بجای دستمال استفاده کنه، دوست داشتم یه تشر مشتی بهش بزنم برای همین بهش گفتم:
خانم شما تو این محل نیازمند واقعی سراغ داری؟
راستش چندتا لباس تقریبا نو داریم تو خونه ولی دیگه سایزمون نیست و به کارمون نمیاد گفتم اگر کسی رو میشناسید بگید بدم بهشون استفاده کنن.
خنده ی تلخی کرد و گفت از من نیازمندتر؟
با خنده گفتم اگه شما نیازمندی، پس من که از شما نیازمند ترم.


وقتی گوشه ای از زندگیش رو برام تعریف کرد چقدر دلم براش سوخت و چقدر متاسف بودم که زود قضاوت کرده بودم.
گفت شوهر نامردم که با همه بدبختی ها و نداری هاش ساختم.
شب سر گشنه رو بالش گذاشتم ولی دم نزدم،زن جوونش رو با دوتا دختر بچه ی کوچیک ول کرد و رفت.
پرسیدم چرا آخه؟
اینطور که شما میگی باید دست و پاهاتون رو هم طلا میگرفت که؟
گفت: فیلش یادِ هندستون کرده بوده و با پررویی تمام تو چشمام نگاه کرد و گفت: قصد داره دوباره ازدواج بکنه، اولش فکر کردم داره شوخی میکنه، آخه کی می اومد زن آدمی بشه که تو خرج زن و بچه ی خودش مونده؟
ولی وقتی فهمیدم حرفاش جدی هست باهاش مخالفت کردم تا بیخیال بشه.
بهش گفتم بخاطر بچه هامون نکن اینکارو،
ولی وقتی با مخالفتم روبرو شد، یه روز صبح از خونه رفت دیگه برنگشت، فقط و فقط از خودش یه نامه بجا گذاشت.
نوشته بود طرف بیوه هست و دستش به دهنش میرسه.
گفته بود دیگه طاقت سختی نداره و روش نمیشه به چشمای من و بچه هاش که گشنه سر رو بالش میذاشتیم و دم نمیزدیم نگاه کنه.
گفته بود من تکخور نیستم، جا بیافتم به شما هم میرسم ولی بعدِ دوسال هنوز خبری ازش نشده، من موندم و بچه هام.
با چشمای پر از اشک گفت: عذاب وجدان میگرفت که ما گشنه بخوابیم، رفت که از گشنگی بمیریم.
ازم پرسید یه زن تنها با دوتا بچه کوچیک کجا میتونه سرکار بره؟
از کی میتونه کمک بگیره که بی منت و چشم داشت بهش کمک بکنه؟
پیش هرکسی هم که برای کار رفتم اولین کاری که کرد به بدنم نگاه کرد.

ازم پرسید هنوزم فکر میکنم ازش نیازمندترم؟
این لباسایی هم که تن منه در و همسایه لطف میکنن و لباسای اضافه خودشون و فامیلهاشون رو که نیاز ندارن میدن من میپوشم.
خدا خیرشون بده نبودن باید لخت میگشتم.
خیلی دلم براش سوخت و تصمیم گرفتم هرجور شده بهش کمک کنم.


شماره کارت و شماره تلفنش رو گرفتم و گفتم اگر اجازه بدی به چند تا از بچه ها شماره کارتت رو میدم تا در حد توانمون ماهیانه بهت کمک کنیم.
بنده خدا خیلی خوشحال شد، از اینکه یه کار خوب کردم خیلی خوشحال بودم. ولی کم کم وقتی بیشتر و بیشتر دیدمش احساس میکردم دارم بهش علاقه مند میشم ولی میترسیدم حرفی بزنم و فکر کنه بخاطر کمک هایی که کردم ازش توقعی دارم و این کار رو سخت میکرد.
دورادور حواسم بهش بود و تا جایی که از دستم بر می اومد بهش کمک میکردم.
یه شب همینطور که داشتم میرفتم دیدم با دختراش و یه مردِ ژولیده کنار خیابون وایساده، سوارشون کردم و اونم انگار که ازش پرسیده باشم و مجبور به توضیح دادن باشه شروع کرد به حرف زدن.
گفت: این برادرمه و اعتیاد داره، راستش نگاه مردای محل خیلی اذیتم میکرد و تصمیم گرفتم با اینکه برادرم معتاده بیارمش پیش خودم تاحداقل اینطوری یه مرد تو خونه باشه.
تو راه همش از نامردی روزگار و مرد بودن من تو این دنیای نامرد به داداشش میگفت.
تا یجایی رسوندمشون و برگشتم سمت خونه، نزدیکای خونه بودم که متوجه شدم انبردستم رو دزدیدن، اولش برام سخت بود که باور کنم کارِ اونا بوده ولی من قبل سوار کردنشون با انبردست کار کرده بودم و بجز اوناهم کسی رو سوار نکردم.



چند روزی گذشته بود و نمیتونستم با این موضوع کنار بیام و با خودم میگفتم، یعنی انقدر بی ارزش بود که بخاطر یه انبردست خودش رو خراب کرد؟
به سادگی خودم میخندیدم که چه فکرایی تو سرم داشتم و شانس آوردم که خیلی زود ذاتش رو شناختم.
تو همین فکرا بودم که وارد مغازه ام شد و بعد از سلام کردن دوتا انبردست گذاشت رو دخل و گفت حلالم کنید، برگشت که بره، پرسیدم چرا برداشتی که بیاریش؟
یه لبخند تلخی زد و گفت: شک نداشتم همین فکر رو بکنی.
من اون آدمی که فکر میکنی نیستم، اگر قرار بود دزدی کنم حال و اوضاعم که اینطور نبود،اونشب من محو حرف زدن با شما بودم و فقط داشتم شمارو تماشا میکردم و اصلا حواسم به اطراف نبود، وقتی فهمیدم برادرم انبردست رو از توی ماشینتون برداشته که خیلی دیر شده بود و با خودم گفتم دیگه با چه رویی میتونم به چشمای شما نگاه کنم؟
تصمیم گرفتم دیگه سمتتون نیام و فراموشتون کنم ولی نتونستم، دوست نداشتم فکر کنید من نمک نشناسم و از ماشین آدمی که انقدر بهم خوبی کرده دزدی کردم.
این بود که بجز انبردست خودتون انبر دست خونمون رو هم برات آوردم تا حلالم کنی.
همینطور که چشماش پر از اشک شده بود بهم نگاه کرد و گفت: یچیزی میخوام بگم ولی راستش خیلی سخته.
با اصرار ازش خواستم تا حرفش رو بزنه و آخر با نگاهی که پایین بود آروم گفت: دوستت دارم.
دیگه موقعیت مکان و زمان رو از دست دادم و همونجا وسط مغازه بغلش کردم.
تا به خودم اومدم ازش جدا شدم و خجالت زده بهش نگاه کردم ولی وقتی دیدم اونم از این اتفاق خوشحال و راضیه ازش اجازه گرفتم تا دره مغازه رو ببندم.
قشنگ صورت خوشگلش سرخ و سفید شد و با لبخند روی لبهاش و تکون دادن سرش رضایتش رو اعلام کرد.
بهش گفتم بره تو بالکن مغازه تا منم بیام، تو بالکن یه تخت گذاشته بودم و یه فرشم روش پهن کرده بودم و ظهرا و یا حتی بعضی شبها رو اونجا استراحت میکردم.
وقتی رفت بالا منم بیرون مغازه رو نگاه کردم و یه سر و گوشی به آب دادم و وقتی دیدم خبری نیست بعد از قفل کردن در با سرعت خودم رو رسوندم به بالکن.
دیدم چهار زانو یه گوشه نشسته، قشنگ شهوت و خواستن رو تو چشماش میدیدم ولی انقدر محجوب و خواستنی بود این زن که سعی میکرد خودش رو کنترل کنه ولی من دیگه طاقت نداشتم.
روبروش نشستم و دستاش رو تو دستام گرفتم، به چشماش نگاه کردم و گفتم مطمئنی؟
نگاهش رو ازم دزدید و زیر لب گفت آره.



دستم رو زیر چونش گذاشتم و سرش رو بلند کردم، گفتم دیگه قرار نیست جلو من خجالت بکشی، تو چشمام نگاه کن و بگو بله.
همینطور که چشم تو چشم بودیم گفت بله.
با دستم دو طرف سرش رو گرفتم و گفتم قربون این لبا برم، چه قشنگ گفتن بله و شروع کردم به بوسیدن و خوردن لبهاش.
انقدر وحشیانه و با شهوت این کار رو میکردیم که کم کم رفت پایین و کامل خوابید رو تخت و منم افتادم روش و به لب گرفتمون ادامه دادیم.
لباش رو میخوردم و خودم رو بهش فشار میدادم، دستم رو به صورتش میکشیدم و کیرم رو به کسش فشار میدادم و بوسه هامون عمیق تر میشد.
دکمه های مانتوش رو باز کردم و بدون اینکه درش بیارم شروع کردم به خوردن و بوییدن و بوسیدن سینه هاش از رو تیشرتش.
تیشرتش رو دادم بالا و سینه های کوچیک و بدون سوتینش رو شروع کردم به خوردن.
همیشه فکر میکردم عاشق سینه های بزرگ و سایز بالام ولی حالا داشتم میفهمیدم ممه کلا خوبه و سایز بندی نداره.
باید سریع تر پیش میرفتم، شلوارش و شرتش رو کشیدم و از پاش درآوردم، با دیدن کسش بهش گفتم آماده بودی شیطون؟
یه خنده ی ریز کرد و روش رو ازم گرفت.
یه کم بالای چوچولش رو براش خوردم و شلوار و شرت خودم رو دراوردم.
وسط پاهاش نشستم و چند باری با کله ی کیرم سرتا سر کسش رو مالیدم و قشنگ خیسش کردم.
چندباری کلاهکش رو وارد کسش کردم و یهو بیشترش رو فرو کردم که با این کارم یه آی گفت و شروع کردم به تلمبه زدن.
چقدر داخلش لیز و لذت بخش بود، دوست نداشتم زود آبم بیاد میخواست تا ساعت ها کیرم تو کسش بالا پایین بشه و این حس ادامه داشته باشه ولی انگار بخت با من یار نبود و تو کمتر از دو سه دقیقه آبم اومد و ریختم کف دستم.
تا اومدم برم دستشویی درجا پرید و گفت اول من.


رفت دستشویی و زودی برگشت و من رفتم.
وقتی برگشتم نبود، فکر کردم رفته پایین ولی اونجا هم نبود، با خودم گفتم شاید خجالت کشیده بخوایم باهم چشم تو چشم بشیم و رفته.
اومدم بهش زنگ بزنم دیدم گوشیم نیست، به دخل نگاه کردم دیدم کل پول دخل و اجاره مغازه رو که کنار گذاشته بودم نیست.
حالا فهمیده بودم چرا برگشته، چون دوست نداشت خودش رو بخاطر یه انبردست خراب کنه، اون بیشتر از این حرفا میخواست.
حالا کاری به این حرفا ندارم این خاطره رو نوشتم که بگم دوستان یه انبردست اضافه دارم و میفروشم کسی خواست خبر کنه، دمتون گرم دستم خالیه.



نوشته: انبردست اضافه
 
پیام های خصوصی
راهنما کاربران
    بالا