داستان سکسی ستایش

بازگشت به صفحه قبلی

ADMIN

صاحب تاپیک
مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
کاربر برتر طلایی
عضویت
20/9/20
ارسال ها
31
امتیاز واکنش
22
امتیاز
8
ستایش ازم خواست شب رو اونجا بمونم. یه نگاه زیرزیرکی به محمد انداختم، گرم صحبت با پیمان بود و هر از گاهی میخندید.
ستایش که اسممو صدا کرد به خودم اومدم.
-می مونی؟
+من حرفی ندارم، اگه بابا مشکلی نداشته باشه میمونم.
-عمو که حرفی نداره. ایول، پس می مونی.
خندیدم:
+آره می مونم.
دوباره بهش نگاه کردم. هنوز مشغول حرف زدن بودن. انگار سنگینی نگاهمو حس کرد. مچمو گرفت، مثل همیشه. سرمو برگردوندم و وانمود کردم که هیچ اتفاقی نیفتاده.


عمو علی زنگ زد و گفت که غذا رو میاره. همون موقع زیر سفره ای رو ثمین و مهتاب انداختن. پسرا بلند شدن و سفره رو چیدن. از ستایش پرسیدم:«غذا چیه؟» گفت: «فکر کنم امشب نذری مرغ لاپلو بوده». خندیدیم.
موقع شام محمد روبه روم نشسته بود. همیشه تو جمع معذب بودم و خیلی کم غذا میکشیدم. نمیخواستم کسی فکر کنه چون تپلم پس غذاهم زیاد میخورم. حالا که روبه روم بود بدتر هم شده بود. سعی میکردم خیلی شیک و مجلسی غذا بخورم. طبق عادت همیشگیم وقتی غذام تموم شد، ظرفمو بردم و گذاشتم تو سینک.
از بعدازظهر تا حالا همه میگفتن که امشب نوبت ایمان و محمد برای شستن ظرفاست. سفره رو جمع کردیم. ثمین افتاده بود دنبال ایمان تا براش پیش بند ببنده. روی پیش بند عکس پرنسس های دیزنی بود. ایمان فرار میکرد و ماهم می خندیدیم. آخرش تسلیم شد. نتیجش هم شد عکسی که هنوز بعد سه سال وقتی میبینمش از ته دل قهقهه میزنم. ایمان صدوپنجاه کیلویی با اون پیش بند فوق العاده شیرین به نظر میومد.
بعد شام با ستایش تخته نرد بازی میکردیم که محمد اومد، نزدیکم نشست. اندازه یه نفر دیگه فاصله بینمون بود ولی به قدری حواسمو پرت کرده بود که اون دست رو مارس بشم و به ستایش بگم که دیگه حوصله بازی ندارم.
تو فکر بودم که با ضربه توپ پلاستیکی که ایمان به پیشونیم زد به خودم اومدم. گیج شده بودم. سرمو اوردم بالا و ایمان قهقهه زد. یهو محمد برگشت طرفشو بهش گفت: «حواستو جمع کن!» لحن طلبکار و عصبیش دیوونم کرد. زل زدم بهش. نگاهم کرد، از اون نگاه معنی دار های مخصوص خودش. دوباره چشمامو دزدیدم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.


عزیز خوابش گرفته بود و به عمو اشاره کرد که بلند شن. عمو هم به بابام نگاه کرد و اشاره کرد که بلند شیم. عمه اصرار کرد که امشب رو اونجا بمونیم. قرار بود صبح کله پاچه بخورن. وقتی حریف عزیز و عمو نشد، به بابام گفت پس مینو رو بزار بمونه. باباهم گفت میل خودشه، میخواد بمونه، بمونه.
من از خدام بود بمونم. نه به خاطر ستایش به خاطر یکی دیگه. یکی که نفسام به نفساش بند بود.
بالاخره ساعت دو رخت خوابارو پهن کردن. چراغا خاموش شد. نیم ساعتی گذشته بود، اما من خوابم نمیبرد و از این پهلو به اون پهلو میشدم. محمد هم اونطرف هال خوابیده بود. انگار اون هم خوابش نمیبرد. یهو از جاش بلند شد و رفت بیرون. دور و برم رو نگاه کردم. انگار همه خواب بودن. رفتم دنبالش، تو حیاط لب حوض نشسته بود.
تا من و دید گفت:
-تو هم خوابت نبرد.
+نه
یه نگاه به لباسام انداخت و گفت:
-سردت نشه! برو یه چیزی بپوش.
یه تیشرت صورتی و شلوارک سورمه ای تنم بود. مهر ماه بود و هنوز هوا اونقدر سرد نشده بود.

نشستم کنارش. دقیقا چسبیده بودم بهش. نمیدونم چرا انقدر جرئتم زیاد شده بود. حتی نمی ترسیدم از اینکه یه نفر بیاد و ما رو ببینه. زل زده بود به روبه رو. دستمو اوردم بالا، دقیقا کنار گونش. مکث کردم، با تردید دستمو گذاشتم رو گونشو نوازشش کردم. لبخند زد. سرشو برگردوند طرفم. فاصله صورتامون شاید یه وجب بود. نفساش که میخورد تو صورتم، حالمو خراب میکرد. خیس شدن لای پامو حس میکردم. صورتشو اورد جلوتر، فاصله کمتر و کمتر می شد. چشماشو بست، چشمامو بستم. لبامو تر کردم و فاصله تموم شد. اولین تجربه و بهترین تجربه بود. برای جفتمون، ناشی بودیم، اما پرحرارت. نفس کم اوردیم. فاصله گرفت. اما هنوز فاصلهٔ لبامون اندازه یه بند انگشت بود. لب پایینشو لیس زدمو گفتم: «دوستت دارم». دوباره بهم گره خوردیم. دستشو از زیر تیشرتم رو کمرم میکشید و دست منم موهای کوتاهشو نوازش میکرد. بلند شد، دستمو گرفت و رفتیم ته حیاط منو تکیه داد به تنه قدیمی درخت توت و چسبید بهم. تیشرتمو داد بالا. سوتین تنم نبود. زل زد بهشون. چشماش پر از شهوت بود. سینه چپمو زبون زد و گرفتشون تو دهنش. محکم میک میزد و با دست دیگش سینه راستمو مشت کرده بود و فشار میداد. دستمو گذاشته بودم جلوی دهنم تا صدای ناله هام بلند نشه. سینمو ول کرد اومد بالا و لاله گوشمو بوسید. دستشو گذاشت روی کش شلوارکم. نگام کرد، ازم اجازه میخواست. خندیدم و خودمو بهش فشار دادم. دستشو برد داخل. از روی شرت می مالید. خجالت کشیدم. پاهامو بهم فشار دادم. بهم چسبید، دهنشو اورد نزدیک گوشم، نفس عمیق کشید، مورمورم شد. گفت: «برا کی خودتو اینجوری خیس کردی شیطون؟»


صداش، اونم در گوشم، پاهامو سست کرد. دستشو برد داخل شرتم. اون لحظه خیلی خوشحال بودم که تازه کسمو شیو کرده بودم. هنوز سرش کنار گوشم بود:
-قربون کس تپلت برم من، جوجو.
ناله کردم. انگشتشو گذاشته بود رو چوچولم و میمالید. اولش اروم بود اما کم کم سرعتش بیشتر میشد. نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. میخواستم داد بزنم. لاله گوشمو گاز گرفت
با ناله اسمشو صدا میزدم. قربون صدقم میرفت:
-دوست داری جوجو؟ کی الان داره کس تپلتو میماله؟ هوم!
+آخ محمد، جرم بده عشقم.
سرعت دستش تندتر شده بود. نفسم داشت بند میرفت. ناله بلندی کردم.
-جون، تولهٔ حشری من!
دیگه نتونستم مقاومت کنم. تو دستاش ارضا شدم.
جفتمون تند تند نفس میکشیدیم. خیس عرق بودیم. خجالت میکشیدیم تو چشمای هم نگاه کنیم. اما غرق لذت بودیم. گونمو بوسید. لبخند زدم.



از خواب پاشدم. هنوز بدنم داغ بود. گرما و خیسی لای پاهامو حس میکردم. لبخند زدم. ستایش صدام کرد. ازم خواست که بیام و صبحونه بخورم. پاشدم. هنوز لبخند رضایت رو صورتم بود. سر سفره روبه روی محمد نشستم. چشم تو چشم شدیم. یاد خواب دیشب افتادم. خجالت کشیدم. نگاهمو مثل همیشه دزدیدم، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده...

پایان

نوشته: مینو
 

masteromid

کاربر سایت
عضو انجمن
عضویت
28/9/20
ارسال ها
3
امتیاز واکنش
0
امتیاز
1
سن
24
محل سکونت
گیلان. رشت
خیلی خوب بود، ولی خیلی تیکه تیکه بود، باید یاد بگیری جمله هارو به هم وصل کنی.
قافلگیری خوبی بود اخرش
ولی این نوع قافلگیریا نیاز دارن که داستان از جزئیات و جمله بندی خوبی برخوردار باشه.
پیوستگیه جمله کم بود و معرفی محیط کمتر.
با جزئیات خوب و مهم مارو وارد محیط و شرایط و موقعیت داستان بکن
مرسی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پیام های خصوصی
راهنما کاربران
    بالا